نمىتوان يافت . حقيقت و حق به دعوى كى توان يافتن ؟ ! آنكه خسيستر اشيا است ، و آن دنيا است ، چون كسى دعوى كرد بىبينت ، استوار نداشتند . چون بينت نياورد جز ندامت و ملامت هيچچيز به خانه نبرد . و آنكه صاحب يد بود به دعوى محتاج نگشت ، يافتن مر او را از بينت مستغنى كرد ، نه دعوى بايست و نه بينت . آن چيزى را كه شايد كه خلق بر وى مالك باشند و بر وى مستولى گردند و زير حكم مخلوقان اندر آيد به دعوى حاصل نمىآيد . آنكه نشايد كه ملك بندگان گردد يا خلق بر او مستولى گردد يا زير حكم مخلوقان بود به دعوى كى حاصل آيد ؟ ! دعوى اندر چيزى توان كرد كه شايد كه ترا باشد نه اندر چيزى كه تو او را باشى . مالك مدعى ملك بايد نه ملك مدعى مالك . خداوند مدعى بنده بايد نه بنده مدعى خداوند .
قوله : « و انكره بفعله من أقرّ به بلسانه » . و منكر گشت به فعل مر اين راه را آنكه مقر آمد به زبان كه اين حق است .
« و كتمه به صدقه من اظهره ببيانه » . و پنهان كرد مر اين را به راستى آنكه ظاهر كرد او را به بيان و عبارت . معنى اين سخن آن است كه به زبان مقر آمدند كه اين مذهب حق است ، و به فعل مذهب را كار نبستند ، و خلق را پيدا كردند به بيان و گفتار كه راه حق اين است ، و صدق اندر وى پنهان كردند [ 27 ب ] و بدين راه نرفتند .
و اگر از مقر مطالبت آن فعل كه به وى مقر آمد نبايستى ، اقرار را هيچ فايده نبودى . چنان كه اگر از خلق عمل نبايستى ، علم را هيچ فايده نبودى . اقرار به صدق بىتحقيق صدق فعل منافقان است .
چنان كه خداى عز و جلّ گفت :
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ .
و اين قول از ايشان به ظاهر صدق بود ، چنان كه خداى تعالى گفت :
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ .
لكن چون تصديق با اين اقرار يار نبود ، خداى عز و جلّ اين صدق را كذب نام كرد ، و صادقان را كاذبان خواند ، گفت :
وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ
. گواهى خداى عز و جلّ دروغ نبود ، خلق ايشان را بدين قول صادق داشتند . و خداى عز و جلّ به كذب ايشان گواهى مىدهد . كاشكى به نزديك حق صادق بودندى و به نزديك خلق كاذب . و نيز جايى ديگر مر قولى را كه