فعل بر آن قول تصديق نكرد ، دشمنى مكافات آن قول كرد و گفت :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ
. كاشكى گفتى دشمن است خود بزرگ بودى . بلكه گفت بزرگ دشمنى است . از صدق مراد محبت است ، چون عداوت بار آرد ، آن صدق كجا به كار آيد ؟ !
و بدين معنى خداى عز و جلّ عتاب كرد مر علما را چون خلق را راستى فرمودند و خود راست نباشيدند . گفت :
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ
. پس هركس كه به چيزى اقرار دهد و بر آن كار كند ، نشان درستى اقرار است . و هركه بدانكه اقرار داد كار نكند ، با توانستن نه كار كردن نشان استهزاء باشد . و مستهزئ بر خلق كار وى مخاطره باشد ، آنكس كه استهزاء بر حق كند كار وى چگونه باشد ؟ !
قوله : « و ادخل فيه ما ليس منه و نسب اليه ما ليس فيه » . و اندر آوردند بدين مذهب آنچه نه از وى است و به وى منسوب كردند آنچه اندر وى نيست . يعنى چون نااهلان دعوى اين مذهب كردند و فعل را با زبان مخالف كردند تا به قول خلق را صيد كنند و مراد خويش از خلق حاصل كنند ، اين مذهب به چيزى منسوب كردند كه مراد خلق بود تا خلق و عشيرت مر ايشان را به دست آيد . و هركس كه خواهد كه حق را صيد كند اندر باطن ، از خلق به كليت برهنه بايدش گشتن . چه حق و خلق به يك جاى گرد نيايند . هركه را از حق خبر باشد ، از صحبت خلق ملال گيرد و از خلق چنان گريزان گردد چنان كه از مار و از گزدم ، كه نظارهء خلق صد هزار كس را بىايمان كرده است . پس اين طايفه كه نمايش كردند بينايى نداشتند ، مر اين مذهب را به قول و قضيب بربستند و به سماع و شاهد بربستند ، و به رقص و لهو بيالودند و مر اين را تصوف نام كردند . فاسقى را نام اسلام نهادند و زنديقى را نام صديقى نهادند ، و اين همه دام گرفتن خلق است نه راه خداى جستن .
قوله : « فجعل حقه باطلا و سمى عالمه جاهلا » . [ 28 الف ] پس خلق حق اين مذهب را باطل گردانيدند ، و عالم اين مذهب را جاهل