و سلم گفت : المؤمن من امن جاره بوائقه و المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده . پس اهل خير صحابهء رسول صلى الله عليه و سلم بود [ ند ] كه شاهد وحى و تنزيل بودند و با مصطفى صلى الله عليه و سلم صحبت كردند و بركت نبوت در ايشان اثر كرد . تا چون مصطفى صلى الله عليه و سلم درگذشت نقصان در ايشان پديد آمد چنان كه در اخبار و روايت آمده است : ما سوينا التراب على رسول - الله صلى الله عليه و سلم حتى انكرنا قلوبنا . چون دل صحابه را حال اين باشد با سابقهء ايشان ، دل ديگران را حال چگونه باشد ؟ ! باز درجهء ثانى تابعين بودند كه بركت صحابه در ايشان اثر كرده بود تا غالب حال ايشان خير بود ، باز درجهء ثالث تبع تابعين بودند كه در عصر ايشان خير و شر يافته شد . و بركت خير شومى شر از ايشان بازداشت . باز درجهء رابع كذابان آمدند تا سوگند ناداده خوردند و گوايى ناخواسته دادند . باز هرچند روزگار برآمد بتر گشت ، چنان كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم گفت : الاخير شر . پس چون حال چنين گشت خلق از آخرت روى به دنيا آوردند و از اخلاص به نفاق و از طاعت به معصيت و از حقيقت به مجاز . بيش حقيقت كس طلب نكرد ، و اهل حقيقت در ميان خلق پنهان ماندند .
قوله : « فصار الحال اجوبة و مسائل و كتبا و رسائل » . حالها جواب و سؤال گشت و نامه و پيغام گشت . معنى اين سخن آن است كه اهل حقيقت را باطنها بود راست و ظاهرها پاك . چون رغبت خلق در علم حقيقت كم گشت به سخن مشغول گشتند . و اين علم حقيقت را زبان گردانيدند و گفتند محبت چنين باشد و خوف چنين باشد و رجا چنين باشد [ 26 ب ] و اهل حقيقت را بدين بيان حاجت نبود . چون حقيقت از ميان برخاست حال عبارت گشت و سر زبان گشت .
مثل اين چنان است كه هركه در گريبان مشك دارد او را به گفتن كه مشك دارم حاجت نيايد . چون حال باطن درست باشد درستى باطن ظاهر را خود راست دارد . آن درستى باطن مشك است و آن راستى ظاهر بوى . هركه را حاسهء شم درست بود بوى عطر بداند . باز گروهى باشند كه طيب از نتن بازدانند ، ليكن ميان طيب و طيب تميز نكنند
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٣