تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
بنگر كه چگونه باشند ! قوله : « لم يزل يدعو الاول الثانى و السابق التالى بلسان فعله اغناه ذلك عن قوله » . هميشه دعوت مىكرد اول ثانى را و پيشرو پس‌رو را به زبان كردار بىنياز كرده بود او را آن از گفتار خويش . معنى اين سخن آن است كه مشايخ اين طايفه مريدان خويش را به فعل دعوت كردند نه به قول ؛ تا هركه با ايشان صحبت كردى همه راستى ديدى ، همان آموختى و همان خوى كردى . و به بيان قول حاجت نيامدى . و اگر از مريدى اندكى كژى پديد آمدى تجاوز نكردى تا بىادب نگشتى . و راستى ظاهر نشان درستى باطن است . هرچند باطن درست‌تر ، ظاهر راست‌تر . چنين گفته‌اند : من كان له باطن صحيح كان له ظاهر مليح . و در حكايات ابو حفص حداد چنين آورده‌اند كه او به زيارت شبلى رفت از نشابور به بغداد با اصحاب خويش . و اصحاب خويش را به سياست داشتى . شبلى او را گفت : ادبت اصحابك آداب السلاطين . از بهر آنكه اصحاب او پيش او سخن نيارستندى گفتن و چشم به روى او باز نيارستندى كردن . و اگر پيش او ايستاده بودندى بىامر او نيارستندى نشستن . و اين آداب سلطانيان است . از اين معنى گفت شبلى او را : ادبت اصحابك آداب السلاطين . جواب داد : لا يا ابا بكر و لكن صحة العنوان دليل صحة ما فى الكتاب . از عنوان دليل توان كرد كه در نامه چيست . و ظاهر خلق عنوان باطن است . روا باشد كه ظاهرى باشد آبادان و باطن بيران چون حال منافقان ، فاما هرگز روا نباشد ظاهر بيران و باطن آبادان . اينكه ياد كرديم ظاهر است ، و سر اين سخن آن است كه جوارح تبع دل‌اند و دل ملك ايشان . و دل تبع حق است . هرگه اين ملك خردتر ملك بزرگ را حرمت دارد ، رعيت او را حرمت دارند . اندامها به دل نگرند و دل به حق نگرد . چون دل راست باشد ، اندامها با او راست باشند . و چون دل كج گردد اندامها با او كج گردند . و هر مقامى كه دل به دو رسيد بر ظاهر همان احوال پيدا گردد . و نبينى كه عمر رضى الله عنه چون خوف حق تعالى بر