ايمان خلق ، عمر خطاب را پيغام داد به درويشان تا روزكى چند كمتر آيند تا مگر ايشان ايمان آرند . عمر رضى الله عنه سهگام بيش نرفته بود كه جبريل آمد ، گفت : و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه . ايشان را مران كه من ايشان را نراندهام ، اينها خواندگان مناند و آنها راندگان مناند . خواندهء ما را برانى و راندهء ما را بخوانى خوب نباشد . اگر دعوى محبت ما دارى آن را خوان كه ما خواندهايم و آن را ران كه ما راندهايم ، كه در محبت موافقت شرط است . باز گفت : يريدون وجهه . ايشان مرا مىخواهند ، من ايشان را چرا نخواهم ؟ ! و آن ديگران بت را همىخواهند من ايشان را چرا خواهم ؟ ! رسول صلى الله عليه و سلم عمر را بازخواند .
همين كافران بازآمدند و گفتند اگر نمىرانى ايشان را نوبت نه ميان ما و ميان ايشان . روزى ما را و روزى ايشان را . اين بارى تفضيل ما نباشد بر ايشان ، چه اين مساوات باشد ، و مساوات عدل بود . اگر اين بكنى ايمان آريم . مصطفى صلى الله عليه عمر را رضى الله عنه پيغام داد .
جبريل آمد عليه السلام و گفت : و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى . گفت : هم با ايشان باش كه من با ايشانم ، هركه را من به كار باشم با آن باش كه من با اوام و روى بگردان از آنكه من با وى نهام . عمر را بازخواند . باز آمدند و گفتند : اگر ميان ما نوبت ننهى روا داريم و با ايشان بنشينيم . لكن روى سوى ما دار تا ايمان آريم . مصطفى صلى الله عليه و آله عمر را پيغام داد تا دل درويشان خوش كند به اين . و كافران بدين مكر مىكردند تا دل درويشان از مصطفى صلوات الله عليه بيازارند تا تبرا كنند . چون مصطفى صلوات الله عليه تنها ماند ايشان نيز برگردند ، با وى كس نماند . حق عز و جلّ سر ايشان دانست ، و مصطفى صلى الله عليه و سلم ندانست . عمر را به درويشان پيغام داد تا دل ايشان نيازارد و بدانند كه اين اعراض جفا نيست كه اعراض دوست افزون كردن است . بدين مقدار حق تعالى نپسنديد .
جبريل عليه السلام آمد و اين آيت آورد :
وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ
. چشم