الف است و باز حرف لام است و اندر كليمهء شهادة نخست حرف لامست و آنگه الف است از بهر آنكه اين اشارتست مردم را كه بدانچه نخست اندر مردم نفس اثر كند و نادان باشد و عقل پس از آن به دو پيوندد تا دانا شود ، و هرچه اندر اين عالم نخست پديد آيد ببايد دانستن كه اندر آن عالم بازپستر است ، پس اين حال پديد آمدن نفس پيش از عقل [ در اين عالم دليلست كه ] اندر آن عالم نخست عقلست و نفس ازو پديد آمده است .
و چون اين ترتيب بدانستيم گوئيم « 1 » نخست حرف لام را آورده است اندر شهادة كه او دليل نفس است آنگاه حرف الف آورده كه او دليل عقل است تا ما بدانستيم و بدانيم كه از راه نفس مر عقل را توانيم يافتن ، همچنين از راه اساس كه مرو را درجهء نفس كلّ است اندر اين عالم مر ناطق را بدانيم كه مرو را درجهء عقل است اندر اين عالم ، و ميان الف و لام بيست و يك « 2 » حرفست اندر نهاد حروف يعنى ترتيب حروف از بهر آنكه ميان فايده دادن عقل و ميان پذيرفتن مر آن فايده را اندر اين عالم از راه شخص است ، اندر عالم دين بيست و يك حدّ است چون ناطق و اساس و هفت امام و دوازده حجّت .
و همچنين اندر تركيب عالم كه تأييد اندر آن مر نفس را از عقل است ميان تأييد عقل و ميان تمامى ترتيب بيست و يك حدّ است چون هيولى و صورت و هفت ستارهء رونده و دوازده برجست ، و اندر مردم برابر اين بيست و يك حرف جسم است و روح و هفت اعضاى رئيسه يعنى مغز و دل و جگر و شش و زهره و سپرز و گرده و دوازده مجريست ، و لام دليل نفس است و ها دليل ناطق است و ميان ه و لام سه حرفست اندر ترتيب حروف همچنانكه ميان
هامش
( 1 ) نخ : گويم .
( 2 ) نخ : بيست يك .