مر چيزهائى را خواهند كه حس را به اندر يافتن آن سبب نيست چون علّت بودش هر چيزى كه از عنصر است و طبايع و اركان ، و آنچه بوده يافتند و قسمت كردند مر چيزها را تا بدانند كه آنچه او هميجويد از چيزهاى آشكار است يا از چيزهاى پوشيده است و بدانند كه آنچه هميجويد بحس يافته نيست و بوهم و خاطر يافته نيست چون علم توحيد و اثبات پيغمبرى و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و حشر و حساب و فناى عالم و جز آن و اين چيزهائيست كه بسبب پنهانى او مر خلق را به اندر يافتن آن چيزها بر يكديگر فضل و شرفست سبب الفنجى « 1 » يعنى اندوختن كه هر يكى را اندرين معنى بوده است كه آن ديگرى را نبوده است ، و اگر چيزهاى باطن نبودى هيچكس را بر يكديگر فضل نبودى از بهر آنكه چيزهاى ظاهر مر خلق را بر يك مرتبه است و خداى تعالى هميگويد ما خلق را بر يكديگر درجات نهاديم قوله تعالى :
وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا
« 2 » هميگويد برداشتيم گروهى را بر گروهى از ايشان بدرجات تا گروهى مر گروهى را مسخّر كرد ، پس اين آيت دليل هميكند بر اثبات چيزهاى پنهانى ، و درجات جز اندر دين نيست و اگر اين درجات بچيزهاى ظاهر بودى همه خلق اندر ظاهر يكسانند لازم نيامدى درجات و چون درجات بفرمان خداى تعالى ثابت است پس « 3 » عالم باطن ثابت است ، و ظاهر چنانست كه گوئيم بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و چون اين كلمات را بجنبانيدن زبان با كام و بآواز بيرون آريم همه شنوندگان اندر شنودن هموار
هامش
( 1 ) عبارتيست كه ناصر خسرو در نظم و نثر خود زياد استعمال مىكند .
( 2 ) سوره 43 آيه 31 .
( 3 ) نخ : و .