باطن هر آنچه ظاهر است پيداست كه يافته شود به چشم و گوش و دست و جز آن كه آن را حواس خوانند ، و آنچه كه مرو را بحواس يابند محسوسات گويند [ و هر آنچه ] باطن است پنهانست و مردم او را بحس نتوانند يافتن بلكه خداوندان حكمت مر آن را بعقل و بعلم يابند و مر آن را معقولات گويند ، پس گوئيم كه هرچه آشكار است بذات خويش آشكار است نه بدان روى كه مردم آن را بحواس بيابند بلكه اگر مردم او را يابند يا نيابند او خود آشكار است چون اين جهان و آنچه اندرين است ، و اگر مردم مر اين را نبينند پنهان نشود بلكه آشكارائى او بدانست كه اگر حس درست به دو رسد مرو را بيابد . و همچنين گوئيم كه آن چيزى كه او پنهانست بذات خود پنهانست و اگر مردم او را بعقل نيابند آن چيز از حدّ پنهانى بيرون نشود و بيافتن مردم نيز مرو را آشكارا نگردد همچنانكه آنچه آشكار است بنا يافتن مردم مرو را پنهان نشود و پنهان چون عالم لطيف است و جان مردم و محدثى عالم و اسپرى شدن روزگار و اثبات صانع و جز آن ، و پوشيدگى اين چيزها بدانست كه مر آن را بحواس نتوانند يافتن .
و چون درست كرديم كه آنچه ظاهر است هرگز پوشيده نشود و آنچه پوشيده است هرگز آشكارا نشود گوئيم كه قول شيعت اندرين بر آنست كه مر طاعتها را كه آن را كنند [ و ] بحس بتوان يافتن آن را ظاهر گويند چون نماز و روزه و زكات و حج و جهاد و جز آن چون آسمان و زمين و آنچه اندرين ميانست از اجسام كه هر كرا حواس درست است به اندر يافتن اين چيزها يكسانند ، و اينهمه ظاهر است از بهر آنكه هر يكى را از خداوندان حس به اندر يافتن اين چيزها بر يكديگر فضل نيست ، و چون گويند باطن باطن
وجه دين ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: ناصر خسرو
ص٦٣