بگزارد « 1 » آنچه برو واجب باشد مرو را فرمان دهد بدعوت كردن سوى فرعين ، آنگه بدان جامه بازشود كه خود داشته بود يعنى فرمان دهندش كه همان ظاهر و باطن را كه نگاه داشته بود نگاه دارد ، و آنگاه قربان كند و از آن بخورد و بدرويشان دهد يعنى جهد كند تا مخالفان را قهر كند و سوى حقيقت خويش آردش تا مرو را خورده باشد و آن خوردن نفسانى باشد مرو را و ديگر مستجيبان « 2 » را بهرهمند كند بدانچه اعتقاد اين مخالف [ را ] همچون اعتقاد خويش گرداند و ايشان « 3 » نيز ازو خورده باشند به خوردن نفسانى ، بازگفته شد از واجب حج كردن و معنى لفظ او و شرط آن يك بيك بجود خداى تعالى .
گفتار سى و پنجم اندر وجوب « 4 » جهاد كردن و بيان آن
گوئيم « 5 » كه چون جسد مردم ازين عالم بود و نفس مردم از عالم عقلانى بود محسوسات مر نفس حسّى را سوى اين عالم خواند و معقولات مر نفس ناطقه را سوى آن عالم خواند و مردم اندر ميان اين دو خواننده بسه قسمت شدند گروهى از پس خواهشهاى حسّى رفتند و مر نفس شهوانى را اجابت كردند ، و گروهى از پس [ معقولات ] مر خوانندهء عقل و نفس را اجابت كردند بفرمان خداوندان شريعتها برفتند ، و گروهى اندرين دو ميان بماندند و بديها به نيكىها بهم بياميختند ، و چون حال خوانندگان اين بود كه ياد كرديم
هامش
( 1 ) نخ : بگذارد .
( 2 ) مستجبان .
( 3 ) نخ افزوده : را .
( 4 ) نخ :
واجب . در بسيارى از جاها كلمهء واجب در اين كتاب بمعنى وجوب استعمال شده است .
( 5 ) نخ : گويم .