و گنج مثل است بر عقل اوّل كه او گنج خدايست كه هميگويد قوله تعالى :
أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ
« 1 » گفت كافران گفتند كه چه بودى كه اگر « 2 » بر پيغمبر گنج افكندندى « 2 » اگر او پيغمبر بودى ، پس تأويل آنكه هر كس گنج يابد از آن پنج يك ببايدش دادن آنست كه آن كس كه او گنج يافت ناطق بود كز عقل كل تأييد يافت لا جرم يك حدّ بپاىكرد كه پنج حدّ را تأييد ازو بود و آن حدّ اساس بود كه زير او امام اوست و حجّت و داعى و مأذون و مستجيب « 3 » ، و كان گوهر دليل است بر حدود علوى نبينى كه آنچه از كان بيرون آيد از گوهر آن را ببايد پالودن و از آلايش پاك كردن تا مردمان مر آن را پسندند ، همچنانكه آنچه ناطق از حدود علوى پذيرفت مرو را بالفاظ مهذّب يعنى آراسته كرده بيرون آورد و به اساس سپرد و اساس مر آن را [ در ] آتش خاطر خويش بگداخت و مثلها و رمزها كزو بمنزلت آلايش بود يكسو كرد و بتأويل به امام داد و باز امام مر آن را ديگر باره بگداخت و نقره گردانيد تا ضعيفان امّت را كه درويشان بودند بستدن آسان باشد و آنچه دشوار باشد ازو جدا كرد و بحجّت خويش داد و هر حدّى از آن لطافت نصيب خويش تصرّف كردند تا چون بمستجيب « 4 » رسيد كه او درويش بود مر آن را بىهيچ كراهيتى بستد ، و تمام شد تأويل زكات رستنى بجود خداى تعالى و السّلام .
هامش
( 1 ) سوره 26 آية 9 .
( 2 - 2 ) نخ : پيغمبر گنجى افكند .
( 3 ) نخ :
مستجب .
( 4 ) نخ : مستجب .