را نخست سر ببرند و آنگه بر دلش كارد اندر زنند تا آن خون ازو برود معنيش آنست كه مر اساس و امام را بايد كه نخست از ضدّان جدا شوند آنگه عهد گيرند تا بدان بناطق پيوندند و آنگه بر حدّ ثانى واقف كنند و اطلاق كنندش يعنى بگذارندش بر دعوت كردن كه چون بشناخت حدود روحانى را دل او پاك شده باشد چنان كه اندرون گاو و گوسفند كشته پاك شود از خون پس از سر بريدن بدانچه دلش بشكافند ، و اشتر بازپس ميزد و نطفه پيش افكند و بول دليل است بر شكّ و شبهت را سوى ظاهريان افكند و تأويل معنيش آنست كه ناطق شكّ و شبهت را سوى ظاهريان افكند و تأويل را كزو زايش نفسانيست بسوى اساس افكند كه جفت نفسانى اوست ، و اشتر را چربو بر پشت جمع شود و آن كوهان اوست و پشت را بتازى ظهر « 1 » گويند معنيش آنست كه ناطق حكمت را اندر ظاهر شريعت جمع كند ، و اشتر را شير نيست « 2 » و گاو و گوسفند را هست معنيش آنست كه ناطق حكمت را اندر ظاهر حجّت نگويد يعنى دليل و منازعت نكند و حجّت را اساس و امام گويند كه گاو و گوسفند دليل بر ايشانست ، و هر كسى كه پنج اشتر زهى ندارد برو زكات نيست و آن دليل است بر دو اصل و سه فرع روحانى كه بديشان قصد خويش نيابد اندر نطق .
و چون پنج اشتر زهى دارد برو صدقه واجب شود يك گوسفند و بر هر پنجى كه زيادت مىشود گوسفندى زيادت مىشود تا چون اشتر به بيست و پنج شود آنگه اشتر بچهء واجب شود كه اندر شكم باشد و آن را عرب بنت المخاض خوانند و تأويل اين چهار گوسفند كه بر بيست اشتر واجب شود دليل بر چهار حدّ است چون حجّت و داعى و مأذون
هامش
( 1 ) نخ : ظهير .
( 2 ) كذا فى نخ ( ؟ ؟ ) .