تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وجه دين ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
است از حدود جسمانى ، و مسح دليل است بر اقرار به هستى و شستن دليل است بر اطاعت و سپس رفتن « 1 » [ مسح ] از بهر آن بود كه اندامها را كه دليل حدود جسمانيان بود بفرمود شستن يعنى ايشان را اطاعت بايد داشتن و آن اندامها را كه دليل حدود روحانى بود بفرمود مسح كردن معنيش آنست كه مردم را طاقت نيست بروحانى اندر رسيدن مگر باقرار ، و سر به موى پوشيده است يعنى كه ثانى بپرده اندر است و او را نتوان شناختن بحقيقت مگر بدلايل ازين چيزهاى ديدنى ، و آنگه مسح بر پاى بكشند و مسح پاى اقرار است باوّل ، و سر و همه اندامها را پاى فرو گرفته دارد يعنى پايدارى ثانى و همه حدود كه فرود ثانىاند ايستادن ايشان باوّل است نه بايشان ، و پاى دو است و سر يكى همچنانكه دست دو است و روى يكى ، و مسح پايها محدود است تا شتالنگ همچنانكه شستن دستها محدود است تا آرنج ، و مسح سر نامحدود است همچنانكه شستن روى نامحدود است ، روى و سر دليل ناطق و ثانيست [ كه ] يكى خداوند تنزيل است و ديگر خداوند تركيب و تركيب و تنزيل مانند يكديگرند و گفتار خداوند تنزيل برمز و مثل است نامحدود همچنانكه شستن روى نامحدود است « 2 » و سوى عقل محدود است « 2 » ، و مسح سر نامحدود است همچنين تركيبها نامحدود است ، و مسح پاى محدود است و رمز و مثلها نامحدود است ، ناطق را و اساس را حدّ كرد و معلوم گردانيد ، و شستن و مسح كردن مرين هفت اندام را معنى آنست كه مؤمن بعلم مر خداى را از آن حدود كه اين اندامها بر ايشان مثل است دور كند و گويد ايشان را اندرين علم انبازى نيست با خداى تعالى بلكه ايشان بندگانند خداى را بپاىكرده
هامش
( 1 ) سپس رفتن بمعنى تالى و بودن چيزى است بعد از چيزى و اين تعبير را درين معنى مكرّر در اين كتاب استعمال كرده است . ( 2 - 2 ) كذا فى نخ .