وجوهات از او مشتقّ و منشعب مىگردد ؛ نظير لغت اضداد است كه لفظ واحده ، معانى مختلفهء متعدّده داشته باشد .
حقيقت انسانى گويا بيابانى است كه انواع حيوانات در او يافت مىشود و جنگلى است كه مجموع اثمار و اشجار در او حاضر است . در حقيقت وقتىكه خداى تعالى صورت انسان آفريد ، كلّ موجودات آفريده شد . در مثل ، مشابهت به غرس تخم اشجار دارد . هر تخمى را كه مىكارند ، در حقيقت اصله و شاخه و شكوفه و ثمر و خواصّ و طعم و رايحه و منافع و مضارّ و هرچيزى كه از لوازم و خصايص اوست با آن تخم كاشته شده است . فرد قليلى از جمله آنهايى كه در كمون صورت انسانى يافت مىشود ، بنى نوع آدمى است و مابقى انواع مختلفهء حيوانيّه است كه از معدن صورت انسانى خارج مىشوند . پس در نوع انسان ، جنس ناس و فرق نسناس معا موجود است .
جميع اجناس عالم به حكم « الجنس مع الجنس يميل » با يكديگر مأنوس و مألوف شدهاند . پيوسته محافظت از يكديگر مىكنند . هرگز مشاهده نشده است كه در صدد قتل جنس خود برآيند مگر به حسب اتّفاق ؛ و لكن انسان با هم خصومات و منازعات و مقاتلات دارند ، مگر اشخاصىكه با همديگر از يك جنس باشند ، در آنوقت ما بين آنها اتّحاد خواهد بود .
پس محقّق مىشود كه در نوع انسان ، انواع است كه هريك از آنها با مثل خود مأنوس و مألوف و با غير خود در نزاع و خصومتاند . حالت نزع كه
يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ
است ، حقيقت كلّيهء نورانيهء آدميت با صور مختلفهء حيوانيت كه همزات الشياطيناند ، حضور پيدا مىكنند . شخص محتضر با هريك مجانست