تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هادى المضلين ( در علم كلام ) ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
قسمت شما نه يك از هشت يك است و حال تو در كل تصرّف نمودى . عنادى كه در عهد رسول خدا با صدّيقهء طاهره داشت ، آخر الامر به جناب امير المؤمنين منتقل شد . همين فقرهء مخصوص چه قدر بىقباحتى مىخواهد كه اجنبى را بگذارد با رسول خدا دفن بكنند و فرزند او را ممانعت نمايد كه در حجرهء پيغمبر مدفون بشود . وقتىكه عمر مىخواست بميرد ، شخصى را فرستاد پيش عايشه كه اين خانه مال تو است و اختيار آنجا به دست تو مىباشد ، آيا اذن مىدهى مرا پهلوى پيغمبر خدا و پهلوى ابا بكر به خاك بسپارند ؟ و حال اينكه مقبره از ملكيّت خارج شده است . دفن آنجا حاجت به اذن عايشه نداشت . عمر مخصوصا دفن كردن آنجا را محوّل به رضاى عايشه نمود ؛ به علّت اينكه عداوت او را با بنى هاشم مطلّع بود . خواست كه از اهل البيت كسى با پيغمبر مدفون نشود و مخصوص به آنها باشد . اهل تسنّن از فرط محبّتى كه با ابا بكر دارند اصرار در ذكر فضايل عايشه مىنمايند و هر سال در موسم حجّ به اسم عايشه محملى ترتيب مىدهند و اوضاعى فراهم مىآورند ، مثل اينكه گويا عايشه بانى خانهء كعبه بوده است . اگر اين ملاحظات به جهت فضل پدر عايشه است . . . البتّه فضايل پدر فاطمه كه خاتم انبيا است از ابا بكر بيشتر است ؛ و هرگاه به جهت اين است كه زوجهء پيغمبر بود ، حقّ ساير زوجات آن حضرت را چرا مهمل مىگذارند ؟ ! و اگر محض اين است كه پيغمبر او را دوست مىداشت و به اصطلاح جماعت نسوان سفيد بخت بود ، مسلّما حبّ اولاد از زن افزون است . فردوسى مىفرمايد :
زن از بهر فرزند دان اى پسر ! * نه فرزند بهر زنِ بد سير