نمىماند . آدمى همچون حيوانات صدا مىكند . قادر به تكلّم نيست زيرا كه نطق از وجود عقل ظاهر مىشود و حرف زدن زياد از اغتشاش و قلّت او عارض مىگردد ، چنانچه فرمودهاند : « من كثر كلامه قلّ عقله » و از ارتفاع او عدم قدرت بر تنطّق حادث خواهد شد ، همچنانكه حيوانات به جهت ارتفاع عقل قادر بر نطق و تكلّم نيستند ؛ صدا مىكنند ، از زيروبم صداى آنها استدراك احوال آنها را ممكن است نمود . وقتىكه با پيغمبر و ائمّهء اطهار مواجه مىنمايند و توجّه عقل به آنها بشود ، حرف مىزنند ؛ چنانچه حيوانات با انبيا و ائمّهء اطهار تكلّم مىنمودند . نعم ما قال :
عقل چو با او متكلّم شود * او به سخن آيد و ملهم شود
چون نظر عقل از او دور شد * ديدهء حقبينى او كور شد
آتش حسرت چو به جانش زنند * مهر سكوتى به زبانش زنند
بدانكه قلب آدمى موضع واردات روحانيهء حقّانى و دماغ انسانى سياحتگاه نفس حيوانى است ؛ و اين دو از اعضاى رئيسه مىباشند . چون آدمى به خواب رود و از مشاغل دنيوى فارغ گردد ، روح او در شوران و جولان آيد . هرگاه عزم سياحت عوالم ملكوتى نمود ، توجّه به قلب مىنمايد و آنچه را كه در عالم قلبى او را نمودند ، البتّه واقع خواهد شد و از روياى صادقه است . اغلب وحى انبيا بدين نهج بود . داستان ابراهيم و ذبح اسماعيل به مصداق آيهء
قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ
از امر رؤياى صادقهء قلبيه بوده است ؛ و همچنين داستان يوسف مبتنى به عالم رؤيا بود ، چنانچه كلام خدا به آن ناطق است :