تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النظامية في مذهب الإمامية ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
الغائبة إلّا بما يناسب الامور المشاهدة « 1 » : « پس چون معلوم شد كه اوّل را معنى است كه در تو نظير آن نيست ، و راه نيست تو را البته به فهم كردن آن ، و آن ذات اوست كه آن وجودى است بىماهيت كه چشمهء هر وجودى باشد ؛ چون گويى : چگونه باشد وجود بىماهيت ؟ ممكن نيست كه آن را از نفس تو مثال توان آورد . پس ممكن نيست تو را فهم كردن حقيقت بىماهيت و حقيقت ذات اوّل . و خاصيت او آن است كه موجود است بىماهيت زيادت بر وجود . [ 22 ] از براى آنكه انّيت او و ماهيت او يكى است و او را نظير نيست از آنچه غير او است ، كه هر چه جز او است جوهر است يا عرض ، و او نه جوهر است و نه عرض . اين معنا ملائكه نتوانند شناخت كه ايشان هم جواهرند ، و وجود ايشان غير ماهيت ايشان است ؛ و وجود بىماهيت نيست مگر خداى را ؛ پس درست شد كه خداى را به حقيقت جز او نداند . اگر گويى كه : علم ما به آنكه وجود است بىماهيت زيادت بر وجود و او حقيقت محض است ، اين علم به چه چيز است اگر علم به او نيست ؟ گوييم : اين علم به ذاتى است كه آن موجود است ، و اين علم به معناى عامّ است ، و گفتار ما كه اين وجود غير ماهيت او نيست ، بيان آن است كه او مانند تو نيست ؛ و اين علم است به نفى [ 23 ] مماثلت ، نه به آن حقيقت منزّه از مماثلت ، چنان كه گويى : « زيد زرگر نيست و درودگر نيست » ، اين علم نباشد به صفت او ، بلكه علم باشد به نفى چيزى از او ؛ و علم تو به قدرت و ارادت و حكمت او بازگردد همهء آن به علم به نفس خود و به غير او ، و علم به آنكه او عالم است ، آن علم به لازم محلّ است از لوازم ، نه به حقيقت ذات او كه حقيقت ذات او آن است كه او وجود محض است بىماهيت زيادت . اگر گويى : چگونه است راه به معرفت خداى ؟ جواب آن است كه به برهان بدانى كه حقيقت معرفت او محال است ، و او را غير او نشناسد ، و آنچه تصوّر مىافتد كه بشناسى از او ، ذات و صفات او است ؛ و
هامش
( 1 ) . در نسخهء « س » ، ترجمهء اين عبارت در ذيل آن ، چنين آمده است : « ممكن نيست از انسان بيابد امر پوشيده را مگر نسبت بدهيم امرى كه مىبيند » .