است به بطلان اين .
و آنچه صوفيهء قائلين به وحدت وجود مىگويند كه : « لا موجود سوى اللّه و ما سواه أوهام و خيالات » طورى است وراى طور عقل ، و كلام ما در طور عقل است .
و امّا وجود فرد آن قسم كه واجب الوجود است ؛ يعنى موجود مستغنى از سبب در وجود خارجى ، پس پيش پيشين عقلا نظرى است و احتياج به اقامهء [ 16 ] برهان دارد ، چنان چه ابو على در الهيات شفا گفته : « وجوده تعالى ليس بيّنا و لا مأيوسا عن بيانه » . « 1 »
و بسيارى از عقلا و عرفا ، مثل غزالى و علّامه نيشابورى بر آن رفتهاند كه وجود واجب نيز در خارج بديهى است و احتياج به اقامهء دليل ندارد ؛ و آيهء بلندپايهء
« أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« 2 » دلالت بر اين مذهب دارد .
و امّا سيّد المحقّقين در فواتح شرح مواقف حكم به ابطال اين مذهب فرموده ؛ و متعارف ميان جمهور متكلّمين و حكما آن است كه وجود واجب نظرى است و دلايل مختلفه و براهين متنوّعه بر اين اقامه كردهاند ؛ و اللّه أعلم .
برهان در اثبات وجود واجب
بدان كه واجب الوجود ؛ يعنى مستغنى از سبب در وجود در خارج موجود است ؛ از براى آنكه [ 17 ] اگر واجب موجود نباشد ، لازم آيد كه هيچ موجود در خارج نباشد ، و اين به بديههء عقل باطل است ؛ پس عدم وجود واجب باطل باشد ؛ پس واجب موجود باشد ؛ و هو المطلوب .
و بيان اين ملازمه به چند وجه مىتوانكرد :
وجه اوّل آن است كه بىشكّ موجودى در خارج هست ؛ پس آن موجود اگر واجب نباشد ، بالضروره ممكن باشد ، و هر ممكن موجود محتاج است به علّتى ؛ و
هامش
( 1 ) . شفا ، فنّ سيزدهم ( الهيات ) ص 5 .
( 2 ) . ابراهيم / 10 .