بر ساير امت ، امرى است كه اهل عقل را در آن مجال تأملى نبوده ، فلهذا صاحب كشاف با وجود نهايت غلظت و حمايت مذهب ابى حنيفه بعد از ذكر اين آيه چنين ميگويد كه « و فيه دليل لا شىء اقوى منه على افضلية اصحاب الكساء » .
وجه دوم آن است كه چون حضرت حق سبحانه و تعالى پيغمبر را امر بطلب فرزندان و زنان و نفس خود را از براى مباهله نمود ، پس مراد از نفس غير نفس پيغمبر است ، زيرا كه طالب غير مطلوب است و داعى غير مدعو و باز عطف شيء بر نفس به حرف عاطف غير معقول است ، خصوصا كه در ميانه اجنبى واقع بود و باز روا نبود كه نفس خود را طلب نمايد .
فلا جرم مراد ازو كسى خواهد بود كه مساوات در جميع صفات و حالات با آن حضرت داشته ، پس واقف حقايق اسما و صفات و كمال الهى بكمالها خواهد بود غير مرتبه نبوّت ، و ظاهر است كه كسى كه در ميانه آن چهار تن صلاحيت اين تسميه دارد على بن أبى طالب است ، چه فاطمه در تحت زنان ، و حسنان عليهما السّلام در تحت فرزنداناند .
و هرگاه حق تعالى شاه ولايت پناه را نفس پيغمبر گفته باشد ، بايد كه آن حضرت مطلع بر اسرار ربوبيت و احكام شريعت و ملت باشد ، بلكه آنچه خاتم انبياء از درگاه الهى امتياز از ما عدا يافته غير نبوّت تمامى ميانهء او و حضرت امير مشترك بوده از اين جهت دويى و جدايى متصوّر نباشد و چون سيد انبيا افضل نوع بشر است بايد كه حضرت امير ، چون نفس نفيس آن سرور است ، افضل از ما عدا بوده مخصوص به اين رتبه عظيمه باشد و عقل دورانديش را تأملى نيست كه با وجود اجتماع كمالات ، غير را سزاوار تقديم بر آن نيست .
و مؤيد اين مدعى آن است كه از حضرت رسالت منقول است كه « انا و على من نور واحد من اصل واحد من طين واحد من شجرة واحده » يعنى من و على از
لطائف غيبيه ( آيات العقائد ) ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: مير سيد محمد علوى عاملى
ص٣٩٠