دربارهء اينكه جمعى داخل قصر داود شده اراده كشتن يا الم رسانيدن به آن حضرت داشتند در هنگامي كه گمان ايشان اين بود كه آن حضرت غافل است ، و چون داود ايشان را ديد خوفناك گرديد .
و چون ايشان آن حضرت را بيدار ديدند تدبير ايشان بر يكديگر خورده پس در آن وقت بصدد حيله و اختراع درآمده گفتند كه بعضى از ما زيادتى بر بعض ديگر نمود يكى بر ديگرى دعوى مالى نموده گفت كه اين برادر مرا نود و نه ميش است و مرا يك ميش پس داود فرمود
« لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ »
و ظاهر است كه حمل اين آيه برين تفسير حمل كلام است بر ظاهر معنى خود .
و اما حمل آيه بر آن قصه ، مقتضى عدول از ظاهر خود است به چندين طريق : .
اول آنست كه ملائكه در هنگامى كه بصدد اين درآمده گفتند كه بعضى از ما را عداوت بر بعضى است ، اين مستلزم كذبست چه ظاهر است كه زيادتى بعضى از ملائكه بر بعضى ديگر از روي ظلم و بغى روا نيست ، چه مقدسند از آلايش شهوت و غضب كه مبادى ظلم و عداوتند و نسبت كذب و دروغگوئى بدزدان اولى است از نسبت دادن بملائكه .
دوم آنكه
« إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ »
نيز كذبست ، و حمل سنيان نعجه را بر زن عدول از ظاهر است و اما بنابر تفسير ما نسبت دادن اين بدزدان اولى است از نسبت آن بملائكه .
و بالجمله در اين كريمه لفظى را كه دلالت بر صحت آنچه سنيان گفتهاند نيست از قصه مگر سه لفظ : اول كريمهء
« وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ »
است چه لفظ فتنه سبب توهم ابتلاء و امتحانست . دوم
« فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ »
كه دلالت بر صدور ذنب ازو دارد . . سيم
« فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ »
؛ چه ظاهر است كه هيچيك از اين امور را دلالت بر