شبهه اول
آنست كه حضرت شعيب اعتراف نموده در اينكه حق تعالى او را خلاصى داد از ملت مردمانش كه كفر بوده است و باز آن حضرت انكار داشته كه عود و رجوع به آن ملت نمايد فلا جرم اين آيه دلالت دارد بر اينكه شعيب در آن ملت بوده است چنانچه ظاهر از كريمه
« لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهِينَ قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللَّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ »
است .
جواب ازين شبهه به دو وجه است اول رواست كه ملت ايشان كه شعيب در آن ملت بوده در آن وقت حق باشد و بعد از آن منسوخ شده بشريعت تازه كه شعيب به آن آمده و آن قوم را اراده آن بود كه شعيب به آن ملت عود نمايد .
دوم آنست كه آن ملت باطل بوده باشد و شعيب قبل از آنكه مبعوث گردد اظهار انكار نمىنموده بلكه از روى تقيه مماشات با ايشان نموده و گمان ايشان اين بود كه شعيب در آن ملت است .
شبههء دوم
آنست كه استغفار توبه است و عطف چيزى بر نفس خود خصوصا بحرفى مانند ثم كه مقتضى تراخى است خطاست و حال آنكه مانند اين از شعيب بظهور آمده است كه
« اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ »
جواب از اين شبهه آنست كه استغفار بمعنى طلب مغفرت و آمرزش است و توبه عبارت از ندامت و پشيمانى است پس لازم نيايد عطف شىء بر نفس .
شبههء سيم
آنست كه حضرت شعيب خطاب بموسى عليه السّلام نمود درباره تزويج دختران خود به او و اختيار دادن او را در صداق باستيجار نفس خود و باز چه فايده دختر شعيب را در آن استيجار .