إِلَيْهِ »
است چه ظاهر است كه محبت معصيت ، معصيت است .
و جواب ازين شبهه ، به دو وجه است اول آنست كه مراد
« أَحَبُّ »
زيادتى خفت و سهولت است ، نه محبت و اين جارى مجراى آن است كه كسى را كراهت از دو فعل باشد و ليكن احدهما نظر به او آسانتر بود ، پس رواست كه « هذا احب الى » گويد .
دوم آنست كه اراده توطين نفس و صبر بر الم زندان كرده است باينكه آن آسانتر از موافقت معصيت است و صيغهء افعل تفضيل در مانند اين مواضع مجرد از معنى تفضيل است ، پس لازم ندارد كه او را محبت در معصيت آنچه به او دعوت مىكنند باشد و اين مثل خير است كه در كريمه
« أَ ذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ »
و ظاهر است كه خير در عقاب به هيچوجه نيست .
شبهه پنجم
آنست كه حضرت يوسف را چگونه روا بوده كه طلب اعانت و يارى از غير بارى تعالى نمايد در بيرون آمدن از زندان چنانچه ظاهر كريمه
« اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ »
است تا آنكه وارد شده است : سبب زيادتى درنگ او در زندان اعتمادش بر غير حق تعالى بوده است .
جواب ازين شبهه آنست : چون حبس يوسف قبيح و منكر بوده است جايز است كه در ازاله آن متوصل بهر سببى از اسباب شود خصوصا اينكه رواست كه آن سؤال نيز بطريق وحى از بارى تعالى به او باشد .
[ لطيفة تأويليه
لما ادخل يوسف القلب سجن الشريعة و دخل معه غلامان لملك الروح هما النفس و البدن ، فان الروح العلوى لا يعمل عملا في السفل الدنياوى الّا من مشرب النفس ، فهى صاحب شرابه ، و البدن يهيئ من الاعمال الصالحة المرضية ما يصلح لغذاء الروح ، فان الروح لا يبقى الا بغذاء روحانى ، كما أن الجسد لا يبقى الا بغذاء جسمانى .