واجب شود خالى نيست كه بعد از اتحاد اگر هر دو باقى باشند اتحاد حاصل نشود و اگر هر دو باقى نيستند خالى نيست كه هر دو فانى شدهاند و ديگرى حادث چنان كه حكماء گويند دو كاسه آب يكى شود يعنى هر دو نيست شوند و ديگرى پيدا شود ، يا آنكه يكى فانى شود و ديگرى باقي باشد ، و به هرحال اتحاد متحقق نشود زيرا كه اين معنى در حقيقت فناى امرى است و وجود امر ديگر با بقاى آن .
دوم
« وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ »
.
ازين كريمه نفى رؤيت حق تعالى ظاهر است ، چه كلمه « لن » موضوع از براى نفى هميشه است مثل
« وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً »
.
و بالجمله اگر رؤيت بارى تعالى جايز ميبود ، بايستى كه حق تعالى در معرض اين نحو انكار و استنكار و بصدد اين نوع استبعاد و استرداد درنيامدى ، پس اين انكار دليل روشن بر امتناع رؤيت حق تعالى است .
و اما اشاعره طلب حضرت موسى رؤيت حق تعالى را دليل بر جواز رؤيت او گرفتهاند ، باينكه آن حضرت عالم بامتناع رؤيت واجب بود يا نه بنابر اوّل سفاهت است و بنابر دوم جهالت و مانند موسى پيغمبرى ازين دو مرتبه نقصان مقدس و مبرّاست ، پس متعين شد كه رؤيت حق تعالى جايز است .
و حق آنست كه اين دليل اشاعره عليل است ، چه بنور برهان عقلى ظاهر است كه اين نحو ادراك بىجسم و جسمانيت مرئى نمىتواند بود ، پس متعين شد كه طلب آن حضرت رؤيت حق تعالى را از جهت مبالغه بنى اسرائيل دربارهء اين طلب بود نه آنكه طلب آن حضرت از حيثيت اعتقاد او بود .