« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ »
بعد از اشارت به چندين آيات قرآنى كه قبل ازين سوره بر وحدانيت ذات حق تعالى است مثل
« هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ »
پس در اين سوره ترقى از مرتبه تلويح بتصريح بوحدانيت ذات خود جل جلاله نمود .
بدان كه شيخ حكمت مشّاء ابو على بن عبد اللّه بن سينا در تفسير اين سوره گفته است به اين مضمون كه هر چه خصوصيت وجود او لذاته باشد خواه غير ملاحظه و اعتبار او نمايد و خواه ننمايد ، پس حق تعالى « هو هو » است و ليكن هر ممكن وجودش از غير است ، و هر چه وجودش از غير باشد پس خصوصيت وجود او و هويت او از غير خواهد بود و آنچه هويت او لذاته است واجب الوجود است .
و بالجمله چون هوية كه عبارت است از تشخص ، نحوى از وجود خاص است پس آنچه وجود او عين ذات او باشد ، هويت او عين او خواهد بود ، پس هو هو لذاته است ، بلكه ذات او هو است لاغير ، چنانچه ظاهر است از عبارت شيخ كه در آخر كلام او واقع است كه « كل ماهية فلا يكون هو هو لذاته لكن المبدأ الاول هو هو لذاته ، فاذن وجوده عين ماهيته ، فاذن واجب الوجود هو الذي لذاته هو هو ، بل ذاته انه هو لا غير » .
و درين قول « بل ذاته انه هو لا غير » اشعار است به آنكه ذات ممكن هو بسبب غير است و ازينجا ظاهر مىشود كه واجب هو است نه بسبب غير بلكه درين كلام اشارتست به آنكه ذات واجب هو على الاطلاق است لا غير ، يعنى تعبير از غير واجب ممكن نيست كه به هو شود ، چه جاى آنكه تعبير از آن به « هو بذاته » توان نمود .
پس درين كلام خجسته فرجام كنايه است به آنكه هو منحصر در ذات حق است و سرّ اين آنست كه ممكن نحو وجود او كه عبارتست از تشخص ، عين ذاتش