مَفاتِحُ الْغَيْبِ »
احتمال دارد كه اشاره به قسم دوم باشد ، به آن كه مفاتح غيب جمله اسباب قريبه و بعيده از مجرّدات صرفه كه متدرج باقصاى وجود ميشوند باشد و
« يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ »
بيان آن چيزى است كه معلوم شده بود ، باسبابى كه اعظم آنها مجرّدات است ، و همچنين بصور علميّه ايشان كه مرتسم در لوح و قلماند .
بر سخن سنجان و دقيقهشناسان مخفى نخواهد بود كه بعضى از قاصر نظران سفالت مرتبه ، بنابر وجود شبههء چند بر اين رفتهاند كه بارى تعالى علم ببعضى از موجودات كه جزئيات متغيّرهاند ندارد ، و بعضى را توهم اين شده است كه بارى - تعالى علم باشياء قبل الوجود ندارد و بعضى را اعتقاد آن است كه جزئيات مشكله را نميداند ، و بعضى را توهّم اين شده است كه علم بجزئيات بما هى جزئيّات ندارد .
و هر يك ازين ناقصان دناءت فطرت را شبههء شيطانى باعث شده است .
و آن كس كه نفى علم واجب باشياء پيش از وجود آن اشيا مىكند ، شبههاش آن است كه چون حقيقت علم ، حضور وجود معلوم در خارج يا حصول صورت آن در ذهن است ، و هر دو قياس بواجب محال است ، امّا دوم بنابر آنكه لازم دارد قيام صورت بذات واجب ، و اول خلاف مفروض است ، چه فرض آن است كه علم واجب به آنها پيش از وجود ايشان است ، يحتمل كه كريمهء
« وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ »
اشارت بجواب اين شبهه باشد ، به آن كه علم بارى تعالى باشيا قبل از وجود ، منحصر در قيام صورت بذاتش نيست ، تا آنكه مستلزم فساد باشد ، بلكه علم او باشياء از حيثيت قيام صورتهاى ايشان بمجرّداتست ، مانند لوح و قلم كه مختفى است از بنى آدم ، يا از جهت علم او باسباب آنهاست ، و دانستن چيزها منحصر در حضور او در خارج يا حصول در ذات عالم نيست ، بلكه از حيثيت احاطه باسباب يا بقيام صور علميّهء ايشان بمبادى عاليه است ، چنانچه در حكمت مبيّن شده است ، و از جملهء اسباب ذات اشرف حق تعالى است ، و بالجمله مراد از مفاتح غيب ، لوح و قلم است كه محلّ انتقاش جميع صور اشيااند ، و طاير بلندپرواز عقل را مجال وصول به آن