اعتبارات وجودند ، و هرگاه چنين باشد ، آيات آفاقى و انفسى از اعتبارات و شئون وجود حقيقى خواهد بود .
پس متدبر هرگاه ملاحظهء آنها نمايد ، منتقل مىشود بوجود حقيقى كه حق محض است ، بلكه او را دليل بر ممكنات گيرند چرا كه ايشان را وجود مطلقا نيست بلكه موجود نمايند
« أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
و حاصل كلام ايشان درين مقام آنست كه موجود بالذات حق سبحانه و تعالى است و ممكنات باعتبار اضافه و انتساب به آن ذات موجودات نما ميشوند نه آنكه بحقيقت موجودند ، چنانچه گفتهاند كه « الأعيان الثابتة ما شمّت رائحة - الوجود بل هي باقية على عدمها » .
و بالجمله حضرت حق سبحانه و تعالى بذات خود موجود است ، و ظهور آن ذات در مرآت اعيان ممكنات است كه معدوماند . و همچنان بر صرافت عدم باقىاند همچنانكه آينه در آن زمان كه لون در او ظاهر است ، همچنان به بىرنگى خود باقى است ؟ چه لونى كه در آن مينمايد لون غير اوست نه لون او ، و عالم عبارت است از آن اعيان كه بواسطه فيض آن تجلى نمايشى دارند .
پس نظام عالم بواسطهء آن هستى و اين نيستى است ، و آن اعيان نظر بوحدت ذاتى حق و احديت او مستهلك و فانىاند ، و اين صفت جلال است و قهر كه مقتضى نفى ما سوى است ، و نظر بتجلى حق و ظهور او در مراياى صفات ايشان موجودند به آن معنى كه مكرّر به آن ايما رفت ، اعنى موجود نمايند و اين حيثيت صفت اكرام است كه مستدعى ظهور حق تعالى در آن مرائى و مجالى است .
و بالجمله محققان از اين طايفه گويند كه شدت ظهور مدرك مانع ادراك مىشود ، و بمثابت تيرگى كه از تحدق در قرص آفتاب به ابصار رسد و نمايندهء هر چيز