بر هوا معلّق داشته ،
« رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها »
سمكى بدان بزرگى و شوكت بر هواى بدان تازگى و لطافت جز صانع قديم و فاطر حكيم كه تواند كه او را از اختلاف و اعوجاج نگاه دارد ، و چراغ جهانتاب آفتاب و شمع شبافروز قمر را بر آن بجلوه آرد ، مصابيح كواكب و قناديل ثواقب كه سبب هدايت ظلمات برّ و بحراند در آن درخشان سازد .
« وَ فِي أَنْفُسِهِمْ »
يعنى نموديم نشانها ، و در نفوس ايشان گذاشتيم .
بدان كه نفس ناطقهء انسانى كه لطيفهء غيبى است ، مشابه آسمانست ، چنانچه بدن مماثل ارض ، و اختلاف ليل و نهار مانند اختلاف نفس و بدنست و مراتب چهار عقل كه در آن تعبيه شده است عقل مستفاد ، و عقل بالفعل ، و عقل بالملكه ، و عقل هيولانى ، بمنزلهء آفتاب و ماه و ساير كواكب است ، و ارواح ثلاثه طبيعى و حيوانى و نفسانى بمنزلهء سحاب است ، و غير ذلك .
و بالجمله نشانهاى بزرگ در آفاق آسمان و اقطار زمين و نفوس ظاهر و پيداست ، بلكه در هر يك از آنها چنانچه مقتضاى جمع محلّى بلام است ، و مقتضاى جمع مضاف است ، پس عارف هرگاه ملاحظه اين آيات عظيمه نمايد ، با اين بزرگى از ممكناتش بيند ، فلا محاله استدلال از طبيعت امكانى ايشان بر وجوب بالذّات كند ، و اين منشعب به دو مسلك است : مسلك متكلّمان اگر ملاحظهء دور و تسلسل شود ، و الا مسلك بعضى از محققين حكماء .
بيان اوّل آنست كه هر يك ازين علامات چون در تحت حيطه امكانند ، فلا محاله آن را حاجت بفاعلى است كه از نيستى به هستىاش آورد ، پس آن فاعل واجب است يا ممكن ، بنابر اوّل اثبات واجب است ، و بنابر دوم نقل كلام بفاعل آن فاعل شود تا منتهى بواجب شود بواسطه بطلان دور و تسلسل .