تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گوهر مراد ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
جسمى كه تدبير آن جسم كار ايشان نباشد و شاغل از اين جهت نداشته باشند هرآينه تواند بود كه به استعداد ذاتى با عدم مانع « 1 » مستعد ادراك معقولات گردند . و از صور متخيله منتقل به مفهومات كليّه و معانى مجرّده شوند به خلاف نفوس رديّه كه متدنس به هيأت معذبه شده باشند . چه ايشان را بعد از مفارقت از بدن و تعلق به جسم غير محتاج به تدبير نيز فرصت پرداختن به خود نشود ؛ بنابر آنكه شغل تأذى به صور موذيه و هيأت معذبه به غايت شاغل‌تر از شغل تدبير بدن باشد ، اين بود رأى محقّقين مشائين . و قليلى از ابتاع مشّائين من القدماء رفته‌اند به انعدام نفوس ساذجهء خاليه از كمالات و از مضاد كمالات بعد از مفارقت از ابدان ، لأنّ النفس إنّما تبقي بالصور المرتسمة . و اين نفوس ، تصوّر كليّات نكرده‌اند كه صور آنها مرتسم در ايشان باشد و ارتسام صور جزئيه محتاج است به آلت كه مفقود است ، فيلزم أن تبقى معطّلة و لا معطّل في الوجود . و اين مذهب باطل است چه دلايل دالّه بر بقاى نفوس ، مطلق است در جميع نفوس و تعطّل لازم نيايد ، چنان كه دانسته شد سابقا و لا حقا . و اما قائلين به مثال : نزد هر كه از اين جماعت قائل « 2 » است به تناسخ نفوس رديّه بعد از تردد در ابدان عنصريه و انتقال از اصغر « 3 » ابدان عنصريّه اگر هنوز ردائت باقى باشد و پاك نشده باشند ، منتقل به ابدان مثاليه شوند و تردّد كنند در آن ابدان مثاليه تا آنكه پاك شوند و به عالم تجرد محض متصل شوند و به سعادت كاملين برسند . و نفوس زكيهء ساذجه ، بعد از مفارقت از ابدان انسانيه ، منتقل به اجرام سماويّه شوند . و نزد هر كه قائل نيست به تناسخ نفوس زكيّه و رديّه جميعا بعد از مفارقت از ابدان انسانيّه متعلق شوند به ابدان مثاليّه نورانيّه
هامش
( 1 ) ب : « مانع » ندارد . ( 2 ) ج : مايل . ( 3 ) الف : آخر .