فطرته السّليمة و رفض عن نفسه الميل و العصبيّة ، شهد عقله الصّريح بأنّ إعادة المعدوم ممتنع » « 1 » .
مسألهء دوّم : جمهور متكلّمين قائلند به امكان وجود عالمى مماثل اين عالم موجود ، لأنّ حكم الأمثال واحد . و حكما ممتنع دانند وجود عالمى ديگر را كه مباين باشد بالوضع با « 2 » اين عالم و إلّا لكان كرة مثله ، فيتحقّق فرجة بينهما ، فيلزم الخلأ و هو محال .
و نيز به سبب فرض مماثله لازم آيد كه عناصر آن عالم نيز مثلا طلب كنند بالطبع مكان عناصر اين عالم را و در مكان آن عالم بالقسر باشند دائما و حال آنكه قسر دائمى نتواند بود . و نيز لازم آيد كه ارض آن عالم كه واقع است در مركز اين عالم بالقسر ، مقتضى باشد بالطّبع حركت به سوى مركز « 3 » اين عالم را و هر حركت بالطبع به سوى مركز ، حركت از فوق است لا محاله ، پس لازم آيد كه مركز آن عالم فوق باشد نظر به مركز اين عالم و لازم آيد كه فوق اين عالم فوق نباشد ، چه فوق غايت بعد از تحت است به حيثيتى كه أبعد از او ممكن نباشد . و مركز آن عالم ، بلكه هر نقطه از نقاط مفروضه در آن عالم ، أبعد خواهد بود از فوق اين عالم ، چه هرگاه فرض كنى خطّى مستقيم كه و اصل شود ما بين مركز اين عالم و نقطه مفروضه در آن عالم ، آن خط لا محاله ، بعد از تجاوز از فوق به آن نقطه خواهد رسيد .
و از آنچه گفتيم ظاهر شد بطلان آنچه شارح جديد تجريد تجويز كرده كه ارضين مثلا با فرض مماثلت هر كدام طالب مركز عالم خود باشند و حكم مماثلت همين باشد كه هر كدام در عالم خود طالب مركزند . وجه بطلانش آن است كه چون ظاهر شد بودن احد المركزين فوق نظر به مركز ديگر ، لازم آيد كه
هامش
( 1 ) المباحث المشرقية 1 / 48 - فصل 10 .
( 2 ) ب : به .
( 3 ) ب : « مركز » ندارد .