قرب ثابت شد ميانهء نفس و بدن ، مانند مناسبتى و قربى كه ميان مادّه و صورت است .
و مثالى كه مناسب نفس و بدن باشد ، در غايت بعد از وجهى ، و غايت قرب از وجهى ، در ميانه جزئيّات محسوسهء ، قشر و لبّ تواند بود . چه با كمال مباينتى كه ميان قشر و لبّ واقع است ، كمال مناسبت نيز واقع است ، چه قشر ؛ قشر اين لبّ است و لبّ ؛ لبّ اين قشر و هيچ چيز از قشر نزديكتر نيست به لبّ ؛ و از لبّ به قشر . مثال ديگر ، لبّ با دهنيّتى كه در لبّ است ؛ چه دهن ، لطيف لبّ است ، و لبّ كثيف دهن . و همچنين گويا نفس لطيف بدن است ، و بدن كثيف نفس . امّا با وجود مناسبت ميان مثال و ممثّل ؛ توهّم نكنى كه نفس در بدن ، چون دهن باشد در لبّ ، چه دانستى كه نفس مجرّد است و قائم به بدن نيست ، و مجاور و مقارن بدن نيز نيست ، مقارنت و مجاورتى كه در ميان اجسام و جسمانيّات است . مجملا نفس و بدن ، با آنكه يكى مجرّد محض است و ديگرى مادّى محض ، با هم چندان قرب و مناسبت دارند كه هيچ موجودى از موجودات روحانى با وجود مشاركت با نفس در روحانيت ، چنان مناسبتى و قربى با نفس ندارند كه بدن با نفس دارد . و مراد روحانياتى است كه در سلسلهء علل نفس واقع نباشند ؛ چه مناسبت علت با معلول ، مثل مناسبت نفس است با بدن يا زياده بر آن . و همچنين هيچ موجودى از موجودات جسمانى چنان قرب و مناسبتى ندارند با بدن كه نفس با بدن دارد .
و سرّش آن است كه طبقات موجودات به هم متصل باشند ، چه در هر طبقه از طبقات موجودات ، كامل و ناقص و شريف و خسيس يافت شود ؛ و خسيس طبقه ، كه بالاتر باشد ، با شريف طبقهاى كه در تحت طبقه اولى باشد ، پيوسته باشد . مثلا در ميان روحانيات ، طبقه عقل بالاتر از طبقه نفس است و اشرف افراد نفس پيوسته است به ادون افراد عقل ؛ چنان كه نفس خاتم
گوهر مراد ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص١٦٦