فصل پنجم از باب دوّم از مقالهء اولى در مناسبت نفس ناطقه با بدن و بيان آنكه مجرّد چگونه صورت نوعيّه نوع مادّى جسمانى تواند شد
بدان كه اگر چه نفس ناطقه جوهرى است مجرد روحانى و بدن جسمى است كثيف هيولانى ، و ما بين تجرّد و هيولانيّت و تروّح و جسمانيت غايت بعد و نهايت منافات واقع و ثابت است « 1 » ، ليكن آن قدر مباينت و دورى عظيمى كه پنداشته مىشود ميان نفس و بدن واقع نيست بلكه نهايت قرب و مناسبت واقع است به حيثيتى كه منجر به اتحاد شده .
دليل اتحاد آنكه نزد محققين هر طايفه از علماء به وضوح پيوسته كه در بدن با كثرت قوا و آلات ادراك ، مدركى نيست مگر نفس . و توهّمى كه جمعى كردهاند كه مدرك جزئيات نيست مگر قوا ، در نهايت اضمحلال و بطلان است . و هر كه تأمل نمايد و رجوع به وجدان خود كند به يقين داند كه مدرك و حاكم در ولايت بدن او نيست مگر يكى ؛ حتى « 2 » نزاع و معارضه كه در ميان قواى شهوت و غضب و عقل « 3 » و انديشههاى مختلف متفرق بيند ، داور
هامش
( 1 ) ب ، ج : « است » ندارد .
( 2 ) الف : و هر .
( 3 ) الف : « عقل » ندارد .