از جانب رسول خدا ( ص ) ، و رضوان و مالك به امر على بن أبي طالب ( ع ) كه امر خداست مىكنند . اى مفضّل اين را بگير كه علم مخزون است و به غير اهلش مگو . 140
اشاره [ مثل ، مشكاة ، زجاجه ، مصباح و نور ]
آيهء نور از جملهء ضرب المثلهاى قرآن است چنانچه در آخر او فرمود
وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ
. 141 و مثل و مثال غير از مثل است و مثل شيء ، نظير و همسر او است . پس مثل انسان ، انسان ديگر است و مثل حيوان ، حيوان ديگر است و هكذا . و امّا مثال و مثل شيء ، همسر او نيست بلكه حكايت او است ، چون نقش فرس كه بر ديوار است مثل او است و صورت تو در آينه مثال تو است . لهذا حق تعالى مثل و همسر ندارد و لكن مثل و مثال دارد .
و مشكاة ، هر فضاى تاريك را گويند كه روشنى ندارد و اگر در او چراغى گذارند روشنى از او بيرون نرود مثل اطاق و خانه و مغازه و سرداب و مانند آن كه چون جسم كثيف دارند روشنى از ايشان بيرون نرود به خلاف قنديل و بلور . و زجاجه ، هر شيشه و بلورى است و مراد از او در آيه قنديل است . و مصباح ، چراغ را گويند .
و حال اشاره نمائيم به معنى نور . بدان كه ميان وجود و عدم واسطه نيست و هر كمال از وجود است و هر نقص از عدم و جميع كمالات راجع به دو صفت است ، علم و قدرت . مثلا مشورت و انصاف و حس و شعور و مكر و حيله و گول و فريب و وسوسه و خيال و وهم و هكذا ، همه از مقولهء علم و ادراك است . و دادن و گرفتن و بردن و خوردن و كردن و نشستن و برخاستن و هكذا ، از مقولهء قدرت است . پس همهء نقصانات راجع به دو صفت است كه از عدم خيزد ، جهل و عجز . پس هر يك از علم و قدرت اخصّ از وجود است و جهل و عجز اخصّ از عدم . و معانى ديگرى است از كمالات كه مساوقند با وجود و اعمّاند از علم و قدرت ، مثل كمال و غناء و وحدت و تمام و نور و حيات و هكذا ، و هر چه از اين قبيل است فى الحقيقه مرادف با وجود است و عبارت ديگر او است و هر چه مقابل او است مثل نقص و فقر و كثرت و ناتمام و ظلمت ، مرادف عدم است . و چنانچه وجود را نتوان تعريف كرد مگر به آثار ، پس هر چه مرادف او است چنين خواهد بود . لهذا در تعريف نور گفتهاند الظّاهر بنفسه المظهر لغيره . 142 و چون وجود بذاته نور و حيات و غنا است مثلا ، نه به حيثيّت تعليليّه يا تقييديّه ، و همچنين بذاته