عقليّهاند لكن به شكل صعود يافته [ از منظر بالا ] . همين گونه است وقتى كه صورت مثاليّه با نمودهاى ناسوتى سنجيده شود .
دليل اين مطلب جز اين نيست كه معلول به خودى خود و در مرتبهء خود ، چيزى نيست جز حكايت و عكسى از علّت ذاتى خود ، و لذا معلول حدّ ناقص علّت است . و همين گونه علّت از آن جهت كه علّت است و در مقام خودش ، ضرورتبخش كلّ هستى معلول مىباشد و لذا حدّ تامّ آن است و از جهت اينكه ضرورتبخش معلول است تمام چهرههاى ذاتى معلول را مىنماياند . به اين سبب است كه هر فاعل موجبهاى چون نسبت به معلول و اثر معلول سنجيده شود گويى در عين بلند مرتبهاى خود ، پست مىنمايد ، و بر عكس هر اثر و فعلى كه نسبت به فاعل بوجودآورندهاش سنجيده شود بلند مرتبه مىنمايد اگر چه پست است . به همين سبب مىتوان گفت هر فاعلى كه در فاعليّت خود تامّ باشد - علّت تامّه و يا موجبه - حتى در پستترين حالت ، بلند مرتبه است و بر عكس در بلندمرتبهترين حالت پست مىنمايد ، و اين به جهت آن چيزى است كه رابطهء بين علّت تامّه و معلول بالذّات آن - علىرغم مباينت كاملى كه بين آن دو وجود دارد - گوياى آن است . همانگونه كه در روايت آمده است : « خداوند به اشياء نزديك است بدون اينكه با آنها در آميخته باشد و از آنها دور است بدون اينكه از آنها جدا باشد . »
قاعده ديگر : هر چيزى كه در آن دو يا چند عنصر باشد ، حكم آن چيز تابع عنصر غالب است . پس چيزى كه از عناصر شناخته شده تركيب يافته باشد زمانى كه آب در آن غالب باشد حكم آن چيز حكم آب است و وقتى كه آتش غالب باشد حكم آن چيز حكم آتش است . و به همين خاطر است كه انسان به زمين و جنّ به آتش منسوبند ، در عين اينكه در هر دو آنها از تمامى عناصر وجود دارد . چنانچه ابليس گفت : « مرا از آتش آفريدى و او را از گل خلق نمودى . »
قاعده ديگر : هر آئينهاى جهت ذاتش جهت آئينه بودن است و در ذاتش جز آئينه بودن و حاكى بودن ، جهتى وجود ندارد . آئينه در صورتى كه در آن منعكس گرديده و در حقيقتى كه در آن متجلّى گشته است تصرّف نمىكند ، همانند وجودهائى كه بذاتشان مجعولند و در نفسشان به جاعل تامّ و كاملشان مرتبطند ، نسبت به جاعل تامّ آنها . كه اگر در صورتى كه از جاعلش در آن منعكس شده تصرّف كند لازمهاش تصرّف معلول بذاته در علّت بذاتها خواهد بود و اين محال و گسلندهء فرض عليّت بالذّات و معلوليّت بالذّات است . و امّا آئينههاى حسّى بر حسب اختلاف صور و هيئتهاى آئينهها ، ممكن است در صورتى كه در آنها منعكس گرديده تصرّف كنند و در نتيجه صورتى كه بزرگ باشد در آئينه كوچك ديده شود و به عكس و تصرّفاتى ديگر از اين قبيل .
قاعدهء ديگر : هر مادّهاى پذيراى صورت جوهريّهاى است كه مناسب با آمادگى و پذيرش ماده مزبور از نظر نوعى و شخصى ، لطافت و غلظت ، قوّت و ضعف ، از مبادى عاليه بر آن افاضه مىشود .
پس مادهاى كه با اعتدالش مناسب نوع انسانى است آماده و پذيراى شخصى از نوع انسانى باشد ، نفس انسانيى مناسب درجه اعتدال و مقام لطافت آن مادّه ، از مبادى عاليه بر آن افاضه مىشود . پس هنگامى كه در نهايت لطافت و نزديك به حدّ وسط حقيقى در اعتدال باشد نفس لطيف شريف پاكى كه همان مبدأ عالى فيّاض بر آن مادّه است بر آن افاضه مىگردد و اين نفس در حد كمال حاكى از نفس
كاشف الأسرار ( فارسى ) — صفحة 599
مساهمون: الملا نظر علي الطالقاني
ص٥٩٩