افاضهكننده بوده و بر حسب جهات ذاتيش كاملا با آن نفس مطابقت مىنمايد . همانند صورت خورشيد ظاهرى كه در آئينه حسّى صيقلى كه از هيچ نظر كدورتى در آن نيست منعكس گرديده است . پس هر كس صورت خورشيد را در آن آئينه ببيند حقيقتا خود خورشيد را ديده است و حكم مىكند كه آن صورت ، خورشيد است و آثار خورشيد را بر آن مترتّب مىنمايد . پس هنگامى كه آن آئينه در نهايت درجه به خورشيد نزديك شود و اندازهاش نيز به اندازه جسم خورشيد بزرگ شود صورت خورشيد بگونهاى در آن منعكس مىگردد كه بين آن تصوير و خود خورشيد فرقى باقى نمىماند جز اين كه خود خورشيد مستقلّ است ولى خورشيد درون آئينه مستقلّ نيست و تعلّق و وابستگى به آئينه دارد . پس هنگامى كه استقلال آن صورت بذاتها ، فرض شود و جنبهء آئينهاى از آن خلع گردد ، پس آن صورت از نظر ذات و صفت و فعل عينا خود خورشيد بوده بلكه كاملا و عينا خود خورشيد است ، زيرا ذاتا حاكى از خورشيد است .
حكايت در باب وجود ، به وجه صعود ، همان چيزى است كه از آن حكايت مىشود ، و آنچه از آن حكايت مىشود ، به وجه نزول ، همان حكايت است . در حديث آمده است : « كسى كه طبعش اعتدال يافت مزاجش مصفّا مىگردد و كسى كه مزاجش مصفّا شد اثر نفس در او قوت مىيابد و كسى كه اثر نفس در او قوت يابد به آنچه كه او را ارتقاء بخشد مسمّى مىگردد و كسى كه به آنچه او را ارتقاء مىبخشد مسمّى مىشود به اخلاق نفسانيّه متخلّق مىشود و كسى كه به اخلاق نفسانيّه متخلّق شود از جنبه انسانيّتش موجودى مىگردد بدون اينكه از جنبهء حيوانيّتش موجودى باشد و وارد درگاه ملكى مىشود و عاملى كه او را از اين حالت تغيير دهد وجود ندارد . » و در روايت ديگرى آمده است : « جز كسى كه حسّش لطافت يافت و مزاجش مصفّا گشت و عقلش سلامت يافت او را نمىشناسد . » و در روايت ديگرى آمده است . « انسان داراى نفس ناطقهاى آفريده شده است كه اگر آن را با علم و عمل تزكيه نمايد شبيه جوهرهاى نخستين علّتهايش مىگردد و هنگامى كه مزاجش معتدل شد و از اضداد جدا گشت با هفت آسمان استوار شريك مىشود . »
قاعده ديگر : هر يك از عوارض وجودى و هر صفت متحصّلهاى ، از ذات ماهيّتها در نفسشان خارج بوده و در واقع براى آنها ثابتند ، همچون علم و قدرت و حيات و مانند آنها . پس هر عارض وجودى عين وجود آن ماهيّتهاست زيرا كه ماهيّت از جهت چيستيش چيزى جز همان چيستيش نيست . پس امثال آن عوارض و همينطور اقتضاء آنها ، از عرضيّات آن ماهيّتهاست . و عرضى وقتى كه ناشى از ذات چيزى كه عرض بر آن واقع شده نباشد ، عارض شدن آن براى آن ذات به حيثيّت تقييديّه بوده است .
پس در چنين وضعيّتى عارض شدن آن عوارض بر آن ، به حيثيّت تعليليّه نيازمند است و آن حيثيّت ناگزير بايد ماهيّت ديگرى و يا حيثيّت عدميّهاى و يا وجودى از وجودها باشد . فرضهاى اوّل و دوّم باطلند زيرا حيثيّات تقييديّه از جهتى به حيثيّات تعليليّه بازمىگردند و تعليل آن صفات به ماهيّتى يا حيثيّت عدميّهاى ، ايجاب مىكند كه اقتضاء آن صفات در مرتبه آن ماهيّت يا آن حيثيّت عدميّه باشد . و فرض اوّل با قائل شدن به اينكه ماهيّت از جهت چيستيش چيزى جز همان چيستيش نيست ، تناقض دارد . و فرض دوّم با قائل شدن به اينكه علّت در هر چيز ، كاملتر از معلول است مخالفت دارد . بنابراين
كاشف الأسرار ( فارسى ) — صفحة 600
مساهمون: الملا نظر علي الطالقاني
ص٦٠٠