تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاشف الأسرار ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
آن حيثيّت ، وجودى از وجودهاست . پس آن وجود اگر بذات خود مصداقى براى آن صفات و حاكى از آن باشد كه همان چيزى است كه در پى اثبات آن مىباشيم زيرا در آن صورت ، مبدأ محمول در مرتبه ذات موضوع ، كه در اين بحث در پى بىآن مىباشيم ، عينا همان وجود خواهد بود . پس آن وجود در نفس خويش علم است و بذات خويش ، عالم است و بذات خود قدرت است و بنفس خويش قادر است . و سخن در ساير عوارض و صفات مانند اينها نيز به همين گونه است . قاعده ديگر : هر چه ذاتا فيض دهنده است ، از چيزى كه ذاتا فيض‌گيرنده است ، ذاتا بىنياز مىباشد و هر چه ذاتا فيض‌گيرنده است ، به چيزى كه ذاتا فيض دهنده است ، ذاتا محتاج و نيازمند است . و چيزى كه ذاتا بىنياز است خودش ذاتا بىنيازى است چنانچه هر چه در نفس خويش محتاج است خودش نفسا احتياج و نيازمندى است . نيازمندى و بىنيازى دو امر متقابل و متباين با يكديگرند . پس در نتيجه چيزى كه نفسا فيض دهنده است با چيزى كه ذاتا فيض‌گيرنده است كاملا دوگانگى و بينونت دارند . لكن آنچه ذاتا فيض دهنده است نفسا به آنچه فيض‌گيرنده است فيض مىدهد و ذاتا فيض‌دهندگى وى به آن ، همان اقتضاء نمودن وجود آن در مرتبهء ذاتش مىباشد . پس براى آنچه ذاتا فيض‌گيرنده است در مرتبهء مقدم بر ذاتش ، با هويّتش تعيّنى وجود دارد كه همان مرتبه اقتضاء ذاتى فيض دهنده است وجود او را . پس در نتيجه آنچه ذاتا فيض دهنده است بطور كامل با آنچه ذاتا فيض‌گيرنده است تناسب دارد . همچنين مىگوئيم اگر به خاطر وجود تناسب ذاتى كامل بين آنها نبود ، ذاتا فيض دهنده بودن اين چيز براى آن و ذاتا فيض‌گيرنده بودن آن براى اين ، با وجود مغايرت هر يك از آنها با ديگرى ، به وجود نمىآمد و از اينكه اين فيض دهندهء به آن و آن فيض گيرندهء از اين است ترجيح بلا مرجّح و تخصص بلا مخصّص لازم مىآمد . بنابراين بين اين دو در عين كمال دوگانگى ، تناسب ذاتى وجود داشته و در عين تناسب كامل ، دوگانگى فطرى وجود دارد . « توحيد ظاهرش در باطنش و باطنش در ظاهرش مىباشد . » اين چيزى است كه اوهام را متحيّر مىكند و دانشمند بصير و ماهر را زنديق و بىدين مىسازد و نيز مىگوئيم كه در مدارك ياران متألّه ما تقرير گرديده و در كتابهاى ايشان نوشته شده است كه در مقام جعل و تقرّر ، وجود اصل است و معنى اصالت وجود در مقام جعل ، اين است كه وقتى وجود جاعل است پس به ذات خود جاعل و به نفس خويش جعل ، به معنى جاعليّت ، است و هنگامى كه مجعول است ، به نفس خويش مجعول و به ذات خويش جعل ، به معنى مجعوليّت ، است و جاعليّتش به ذات خويش ، كمالى در ذات آن و مجعوليّتش در نفس خويش ، نقصى در نفس آن است و كمال از آن جهت كه كمال است با نقص مباينت داشته و نقص از آن جهت كه نقص است با كمال معاندت دارد . پس در نتيجه وجود جاعل به ذات خويش از آن جهت كه به ذات خود جاعل است ، به نفس خويش با وجود مجعول به ذات خود مباينت دارد ، و وجود مجعول به ذات خود از آن جهت كه به ذات خود مجعول است عينا با وجود جاعل به ذات خود تقابل دارد . و معنى اصالت وجود در تقرّر ، اين است كه به ذات خود موجود و به نفس خويش متشخّص بوده و در هويّتش كه همان نفس حقيقتش مىباشد خارجيّه صرف بوده و در انيّتش كه عين ماهيّت آن مىباشد فعليّت محض است . پس حيثيّت هر وجودى عينا