اگر ممكن شود عدمش ، پس او واجب بالذات نبوده و فرض اين است كه سخن در واجب بالذات است . و اگر فرض عدم واجب بالعرض شود گوئيم كه او را فاعل او به جا نياورد مگر پس از آن كه ديد كه مصلحت لازمى در وجود او است و فعل او راجح است بر ترك او ، پس اگر مع ذلك اراده بر وجودش تعلّق نگيرد و موجود نشود لازم آيد كه هيچ ممكنى موجود نشود و هيچ فعلى از فاعلى صادر نشود ، و اين كه بالبديهه محال است ، پس وجودش واجب است زيرا كه چون فرض عدم او بر اين تقدير نموديم مستلزم محال شد و مستلزم محال محال است پس وجودش واجب است زيرا كه ارتفاع نقيضين محال است .
و ايضا دانستى كه غرض كامل از فعل ، احسان است و فرار از بخل است و از فرض عدم اين فعل لازم آيد عدم كمال او . و فرض اين است كه او كامل است و غرض ناقص تكميل است زيرا كه عشق و شوق ، فطرى ممكنات است ، و بر فرض عدم اين فعل ، لازم آيد نفى فطرى بودن شوق و فرض اين است كه او فطرى است . مثلا گوئيم فعل ارجح واجب است زيرا كه اگر كامل مرتبهاى از احسان را بگذارد ، از فرض احسان او لازم آيد عدم احسان ، و از فرض فرار از بخل لازم آيد عدم فرار از بخل ، و اين كرّ على ما فرّاست . پس از فرض كمال و عقل فاعل ، با اين فعل لازم آيد عدمش . و همچنين سخن در طرف محال .
خلاصه پس حاصل اين شد كه توان هر واجب و محال را چنان بيان نمود كه از فرض خودش لازم آيد نقيضش و يا از فرض او با لازم خاصّى ، لازم آيد نقيضش . و پيش دانستى كه در هر مطلب توان به نفى و اثبات هر دو دليل آورد ، پس در همه جا هم توان برهان را به وجوب منتهى ساخت و ايضا هر وجوب را به محال توان منتهى ساخت و هم محال را به وجوب . زيرا كه هر يك از طرف وجود يا عدم كه واجب شد ، طرف ديگرش محال است و اگر محال شد ، طرف ديگرش واجب است . و بسيار در اين مطالب مشق كن تا تو را ملكه حاصل شود و هو الموفّق و المعين .
تنبيه
شايد گمان كنى كه اين قواعد منافات دارد با عمل مردم كه علانيه خود را از كمال بازداشتهاند و معصيت مىنمايند با آن كه مىدانند . آيا كيست كه نداند علم خوب است ، اطاعت و بندگى خوب است و احسان خوب است و نماز و مناجات در دل شبها خوب است و هكذا . و جواب اين را هر چند پيش اشاره نموديم و لكن بازگوئيم كه انسان