او نيست مگر مفسده . پس دواعى افعال نيست مگر مصلحت و دواعى تروك نيست مگر مفسده . پس قطع كنندهء سؤالها و چون و چراها نيست مگر مصلحت و مفسده ، كه اگر گوئى چرا چنين كرد و چرا اين واجب و لازم شد ، جواب اين است كه به جهت مصلحت و مصلحت در اين بود . و اگر گوئى چرا چنان نكرد و چرا اين قبيح و محال است ، جواب اين است كه مفسده داشت .
حال بعون اللّه بيان كنيم كه مراد از مصلحت و مفسده چيست و در افعال خدا چگونه جارى است با آن كه او غنى بالذّات و كامل من جميع الجهات است .
بدان كه باعث هر فعلى و داعى بر هر كارى يكى از دو چيز است كه سومى ندارد . يكى آن است كه شخص خود را كامل و دارا و مستغنى و بىنياز مىداند لهذا در مقام فيضبخشى و احسانريزى بر مىآيد و از بخل و لئامت و خسّت كه زشت و قبيح است فرار مىكند . و يكى آن است كه شخص خود را ناقص و عاجز و بىچيز مىبيند لهذا در مقام رفع احتياج بر مىآيد تا به قدر قوه و امكان ، خود را از احتياج بر آورد و نقص را از خود دور نمايد و از نقص و عجز و فقر كه زشت و قبيح است فرار مىكند و خود را از عمل كردن به قاعدهء ( ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه ) 159 و قاعدهء ( الميسور لا يسقط بالمعسور ) 160 معاف نمىدارد . پس معنى مصلحت در افعال كامل از آن جهت كه كامل است ، فيض وجود و احسان و ترك بخل و لئامت است و معنى مصلحت در افعال ناقص از آن جهت كه ناقص است ، كامل و غنى و دارا شدن و ترك نقص و عجز و فقر و عيب است . و هر كه را تصوّر كنى ، يا كامل محض است يا فقير و ناقص محض است و يا از جهتى كامل و از جهتى ناقص است . و كامل محض جز خداوند يكتا احدى نيست ، پس همه افعال خدا فيض وجود و احسان است و اينها بر او واجب است به جهت آن كه كامل محض است ، پس فيض بر او واجب و بخل قبيح و محال است . و آن كه فقير محض است قوّه محض است كه او را هيولى و جسم مطلق گويند . و ساير ممكنات ذو جهتيناند كه گاهى داعى او بر فعل جهت كمال او است كه در مقام احسان بر مىآيد و گاهى باعث بر فعل جهت نقص و فقر او است كه در مقام تذلّل و گدائى و فيضگيرى بر مىآيد .
پس ظاهر شد كه همهء سؤالها و لمّها و چراها راجع به مصلحت و مفسده شد كه منظور فاعل مختار با شعور است و معنى همه مصلحتها و مفسدهها در همهء فاعلها چه از خالق يكتا و چه از مخلوق و همهء ما سوا هم اين است كه در اينجا اشاره كرديم و در
كاشف الأسرار ( فارسى ) — صفحة 566
مساهمون: الملا نظر علي الطالقاني
ص٥٦٦