بِالْأُفُقِ الْأَعْلى »
« 1 » .
و از آن جمله حافظ ابو بكر بن مردويه در كتاب مناقب از امّ سلمه - رضى اللّه عنها - روايت كرده كه گفت مولائى داشتم كه للهء من بود ، و تربيت من كرده و حقّ بسيار بر من داشت و او دشمن على - ع - بود و هيچ نمازى نمىگزارد مگر اينكه بعد از آن سب و شتم آن حضرت مىنمود . من به او گفتم اى پدر چه چيز تو را بر سبّ على - ع - و عداوت او مىدارد ؟ گفت : اينكه عثمان را كشت و از شركاى خون او است . من به او گفتم : به درستى كه اگر نه اين بودى كه تو مربّى منى ، و مرا به منزلهء پدرى ، هر آيينه تو را از رازى كه پيغمبر - ص - به من سپرده خبردار نمىكردم ، ليكن بنشين تا حديث كنم تو را از على - ع - و آنچه ديدهام دربارهء او .
روزى كه نوبت من بود رسول اللّه - ص - به حجرهء من آمد با على - ع - دست هم را گرفته و انگشتان در انگشتان يكديگر مشبّك كرده و دست ديگر پيغمبر - ص - بر دوش او بود و به من فرمود يا امّ سلمه از حجره بيرون رو و خانه را به جهت ما خلوت كن . پس من بيرون رفتم و ايشان داخل شدند ، و پيش هم نشسته با هم راز گفتن آغاز كردند ، و من آواز ايشان مىشنيدم و سخن را نمىفهميدم ، و ايشان با يكديگر راز مىگفتند تا نزديك شد كه روز به نصف رسد . پس من به در حجره رفتم و گفتم : السلام عليكم . حضرت رسول - ص - فرمود كه داخل مشو و به مكانى كه بودى بازگرد و من بازگشته آن قدر صبر كردم كه وقت ظهر شد و ايشان همچنان تناجى مىكردند ، باز بر در حجره رفته گفتم :
السلام عليكم ، حضرت رسول اللّه - ص - همان كلام سابق را اعاده فرموده من برگشتم ، و لحظهاى ديگر مكث نموده با خود گفتم زالت الشمس و الآن يخرج إلى الصلاة ، فيذهب يومى . و آن روز تا ظهر چندان دراز نمود كه هرگز روزى از آن درازتر نديده بودم .
سپس پيش رفته گفتم : السلام عليكم ، آن حضرت فرمودند : نعم داخل شو . پس من داخل شدم و على - ع - دست خود را بر زانوى آن سرور نهاده بود و دهن نزديك گوش
هامش
( 1 ) . النجم ( 53 ) 7 .