خلافت امير المؤمنين - ع - كه ثابت و متّفق عليه است نماييم تا سعادتمندان صاحب انصاف را مجال شبههاى نمانده و نيز قلّت حياى منكرين معلوم گردد و اللّه يحقّ الحقّ و هو يهدي السّبيل .
[ تقرير شبههء مخالفين ]
و كمال عجب است از رؤساى اهل سنّت كه يكباره چشم از حقيقت حال پوشيده مخالفت نصّ را مستبعد شمرده پس استبعاد در غير موضع مذكور را بر سادهلوحان و بىخبران شبهه ساخته قائم مقام دليل داشته خلقى را در ورطهء ضلالت انداختهاند . و صورت تقرير شبههء ايشان اينكه اگر نص بر على - ع - موجود و متواتر مىبود بايستى آن حضرت به آن احتجاج و منازعه نمايد و طلب حقّ خود كند و تغافل از آن جايز نبود سيّما با قول به عصمت كه شيعه مدّعى آنند . و اگر خلافت به نصوص ثابت و حق او مىبود جائز نبود كه بعد از قتل عثمان از قبول آن تهاون و تأمل نمايد ، و حال اينكه چون عرض خلافت بر آن حضرت كردند تا چند روز قبول ننمود و مىفرمود ديگرى را اختيار كنيد ، و ايضا اگر نصّ محقّق مىبود مىبايست كه با معاويه به آن محاجّه نمايد نه به بيعت مهاجرين و انصار .
و بالجمله امور مذكوره دليلند بر عدم نصّ . و عذرى كه شيعه در تقاعد از طلب حق و عدم محاربه و منازعه با ابو بكر مىگويند كه مبنى بر تقيّه و عدم اعوان بود ، بىصورت است بنابراين كه هنوز اوّل دعوى بود و خلافت مستقرّ نشده بود و آن حضرت با كمال شجاعت بود و بنى هاشم همه با او بودند و اكثر صحابه مطيع و منقاد او ، و او بعل فاطمه بود و پدر حسنين و عبّاس با علوّ منزلتى كه داشت با او بود و مروى است كه به على - ع - گفت : امدد يدك أبايعك حتّى يقول النّاس بايع عمّ رسول اللّه ، ابن عمّه فلا يختلف فيك اثنان « 1 » . و زبير نيز با شجاعتى كه داشت با آن حضرت بود و مرويست كه شمشير
هامش
( 1 ) . كتاب الأربعين ، تأليف فخر رازى ، فصل 4 ، مسأله 39 ، ص 440 .