ابو جهل و به وهم افكند مردم را كه اين ارادهء آن حضرت بر وفق رضاى پيغمبر - ص - نبوده و از على ( عليه السلام ) آزرده شد ! و عمرو عاص در اين وقت رضاجويى عمر نموده اين حديث را در هم بافت و اسنادش به پيغمبر - صلعم - داده روايت نمود و گفت كه از پيغمبر شنيدم كه فرمود كه : « انّ اهل ابى طالب ليسوا لى باولياء انّما وليّى اللّه و صالح المؤمنين » « 1 » و اين حديث مجعول را مثل ناسخ حساب كردند براى كلام پيغمبر - ص - كه فرموده : « من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه » « 2 » . شيخ مداينى گويد كه چون كلام نقيب به اين مقام رسيد من به او گفتم كه آيا اين قسم « نسخ » صحيح است ؟ و اين خود نسخ نيست و ناسخ چيزى پيش از گذشتن وقت فعل چنين نمىتواند بود . پس نقيب گفت سبحان اللّه از كجا عرب اين را مىفهميد و كى تصوّر اين ، آن جماعت را متصوّر بود ، چه جاى اينكه حكم به عدم جواز اين قسم نسخ كنند و خلاق اصوليين بسا باشد كه اين مسأله را نفهمند ، چه جاى احمقان عرب ، آنها جماعتى بودند كه به ادنى شبههاى فريب مىخوردند و به اندك سبب ضعيفى مست مال مىشدند و بناى امور ايشان بر ظواهر نصوص و . . . ادلّه بوده ايشان اصحاب اجمال و تقليد بودند نه ارباب تفصيل و نظر . پس نقيب فرمود كه سبب ابى بكر در تقويت حسن ظنّ مردم به عاقدين بيعت آن شد كه آنها نفوس خود را از اموال بازداشتند و شيوهء زهد در دنيا پيش گرفتند و رغبت به دنيا و زينت آن را ترك كردند و قناعت به قليل و اكل خشن و لباس كرباس مسلك خود ساختند در حالتى كه اموال براى ايشان حاصل و دنيا رو كرده بود و آن را در ميانهء قوم خود قسمت مىكردند و خود را به آن اصلا آلوده نمىكردند ، پس دلهاى مردم به ايشان مايل شد و ايشان را دوست داشتند و ظنون مردم به ايشان نيك شد و هر كس را در باب ايشان شبههاى در خاطر بود يا توقّفى داشت با خود گفت كه اگر
هامش
( 1 ) . علاوه بر شرح نهج البلاغه نك : صحيح بخارى ، كتاب الادب ج 8 / 6 ، بولاق ، صحيح مسلم ، كتاب الايمان 1 / 136 ، ط مصر ؛ مسند احمد 1 / 203 ؛ مسند ابى عوانه 1 / 96 ، ط هند .
( 2 ) . مستدرك الصحيحين 3 / 109 و 110 و 116 ، ترمذى 5 / 633 ، و 3713 ، صفة الصفوة 1 / 313 ابن ماجه 1 / 43 ، ح 116 ، مسند احمد 4 / 281 .