نهايت مرتبه خلق كردن و علم موصوف است .
بدان كه در باب معاد جسمانى اگر وارد نشده بود مگر يكى از اين دو گنجايش انكار معاد جسمانى به تأويل آن نداشت چه جاى هر دو با هم منضم با آيات و اخبار كه در اين باب واقع شده است ، و همچنين اخبار بدون انضمام آيات و غير آيات در اين باب كافى است ، و ضرورت دين هم از غير مستغنى است .
و وجه كفايت كل واحد از آيتين بعد از اشاره به مفاد اثنين ظاهرتر مىشود .
و آنچه آيهء اولى است نه دلالت بر معاد جسمانى تنها مىكند بلكه دلالت بر بعد انكار و قباحت آن هم مىكند زيرا كه استفهام انكارى در
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ
بر همين كه اين ظن باطل است تنها دلالت ندارد ، بلكه دلالت مىكند كه اين ظن بسيار بىموقع است و اصلا گنجايش آن نيست .
و ظاهر است كه عقل در معاد جسمانى استقلالى ندارد ، و بر تقدير استقلال چنين نيست كه اين مطلب مطلب واضحى باشد كه اين استبعاد كه مقتضاى اين استفهام است مناسب باشد خصوصا از انكار كردن آن كفار كه از اهل فضل و كمال نبودند « 1 » ، بلكه وجه اين انكار وضوح صدق نبى صلّى اللّه عليه و آله است در مطلق اقوال و اشتهار قول او به معاد ، بلكه استماع از آن حضرت بخصوص همچنان كه از سبب نزول ظاهر مىشود .
پس اين آيه دلالت بر معاد جسمانى و غايت وضوح آن مىكند اگر چه به
هامش
( 1 ) . و بر تقديرى كه آن كفار از اهل فضل و كمال بودند و عقل ايشان استقلال داشت در دانستن معاد جسمانى و انكارشان معاد را به محض لجاج و دواعى باطله بوده ضرر به اصل مدّعا نداشت ، پس آنچه در اصل مذكور است محض بيان نفس الامر است و اشارت به بيان نبى صلّى اللّه عليه و آله . ( منه سلّمه اللّه ) .