ندارد كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام اين مثل را ذكر كند از براى كسى كه امام مسلمانان باشد ! پس اين كلام دلالت بر بطلان امامت عثمان مىكند ، و به بطلان امامت عثمان باطل مىشود مذهب جميع كسانى كه قائلند به امامت ثلاثه ، پس ذكر نكردن امير المؤمنين عليه السّلام دوتاى اول را به آنچه ذكر مىكرده به آن عثمان را نه از براى اعتقاد به آن دو است .
و گويا تقيه مانع بوده است از مجاهره به مذمت آن دو در بسيارى از ازمان ، و با وجود اين در اين خطبه اشاره به مذمت ايشان كرده است همچنان كه ظاهر خواهد شد .
و آنچه شارح ذكر كرده است كه حال ميان او و عثمان مضطرب بود دلالت مىكند مثل كلام امير المؤمنين عليه السّلام بر بطلان مذهب كسى كه قائل به امامت ثلاثه است .
و در اين مقام امر چندى هست كه تنبيه به آنها بايد كرد :
[ انفراد امير مؤمنان عليه السّلام به استحقاق امامت ]
اول : قول آن حضرت كه : « 1 » « و لو لا ما نهى عنه من تزكية المرء . . » دلالت
هامش
( 1 ) . اگر كسى گويد كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مدايح و فضايل خود را در مواضع بسيار ذكر كرده است و آن را به چه نحو جمع بايد كرد با آنچه اينجا ذكر كرده است به قول [ حضرت ] و لو لا ما نهى عنه . . ؟
مىگوئيم كه : ذكر فضايل در مقام اثبات مطلب امامت و بطلان مخالف ضرور است وقتى كه مانع نباشد از تقيه تا حق بر مردم ظاهر شود ، و بعد از بيان اصل امامت ذكر بعضى مراتب كه شيعيان به ايشان اطلاع زياد بهم رسانيده مراتب علوم و قرب را بدانند مطلوب است ، و قدر ضرورت اينجا مذكور شد به واسطهء تتميم حجت و دفع سخنان نامورد معاويه زياده از آن نه ضرورتى به واسطهء تتميم معاويه و تبعه را از آن ذكر مدايح خود و از حجت بود و نه