و اصحاب است « 1 » و اين بالحقيقه ترجيح معدومة الفضائل است بر ارباب فضايل .
و اگر ابو بكر و عمر و تبعهء ايشان سعى در باب دادن حق به صاحب حق مىكردند و رعايت مىكردند آنچه از كتاب و سنت ظاهر شده بود و غالب نمىشد بر آن هوا و حسد مختل نمىشد نظام همچنان كه اين حسد در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود و مختل نشده بود .
و اما رابعا به اينكه : آنچه ايشان عجب و تيه ناميدهاند نبود مگر اظهار بعض مناقب او به واسطهء تتميم حجت بر جهال ، پس اگر خلفاء ثلاثه و كسى كه به قول و فعل ايشان راضى بودند تابع حق بودند نمىشمردند اظهار بعض مناقب را عجب و تيه .
و چون اين توهّم توان كرد كه دورى امير المؤمنين عليه السّلام از عجب در نهايت ظهور است ، و اگر اظهار بعض مناقب عجب باشد هرآينه دعواى نبوت عجب خواهد بود به واسطهء بودن نبوت منقبت بسيار بزرگ و شمردن ذكر بعض مناقب را عجب هم از عصيان خلفا و تبعهء ايشان ثابت شد .
و اما خامسا به اينكه : قول او : راضى شد به تبعيت ، ظاهر البطلان است بعد از ملاحظهء امور سابقه ، چه باب مدينهء علم و كسى كه دوران مىكند حق با او اگر بيعت ابو بكر حق بود يك لحظه تأخير نمىكرد ، پس تأخير كردن او دليلى واضح است بر بطلان آن ، و بر مجبور بودن آن حضرت به بيعت بعد از فاطمه عليها السّلام .
و اما سادسا به اينكه : وجهى نيست مر قول او را كه : بازايستاد از طلب به
هامش
( 1 ) . كذا .