و وحشت از فعل واجب يا راجح اين اوساط ناس نيست ، پس چگونه نسبت مىتوان داد به امير المؤمنين عليه السّلام به اينكه بعض مراتب آن حضرت را مىدانيد .
پس اين تأخير دليل قطعى است بر اعتقاد آن حضرت به عدم استحقاق ابو بكر و اين اعتقاد دلالت دارد به عدم استحقاق ابو بكر در واقع به واسطهء دوران حق با او هر نحو كه دوران كند .
و اما ثالثا : به واسطهء آنكه تأخير بنى هاشم هم يا از براى وحشت بود يا از جهت بيعت نكردن امير المؤمنين عليه السّلام به واسطهء گمان بردن ايشان اين را كه آن حضرت قائل به عدم استحقاق ابو بكر است مر خلافت را ، و محول او به عدم استحقاق دليل است به عدم استحقاق يا به واسطهء آنكه اگر چه مىدانستند اين را كه امير المؤمنين عليه السّلام عالم است به استحقاق ابو بكر مر امر را يا چون آن حضرت ترك بيعت كرد از براى وحشت ايشان نيز ترك كردند به واسطهء پيروى به آن حضرت در ترك اگر چه بر ايشان يافت نشد آنچه داعى شده بود آن حضرت را به ترك .
و اول باطل است به واسطهء آنكه وحشت از براى وقوع امر بر وفق شرع و علمشان به آن و علمشان به علم شريف و وضيع حقّيّت اين امر را وجهى ندارد ، و چون ترك بيعت واجبه در شش ماه مىكنند و بىگناه را متهم به غصب خلافت و نفسهاى خود را به عصبيت متهم مىگردانند ؟ زيرا كه ترك بيعت واجبه دلالت بر يكى از اين دو مىكند ، دلالت واضحى .
و ثانى معنى ندارد چه وضوح استحقاق خلافت در مرتبه [ اى ] بود كه بر اوساط ناس مخفى نمانده بود ، پس چون مخفى مىشد بر بنى هاشم كه از كمّل صحابه و اهل علم و تميز بودند ؟
و چرا بيعت نكردن امير المؤمنين عليه السّلام شبهه از براى غير ايشان نشد و از
ضياء القلوب مباحثى در امامت ( فارسی ) — صفحة 236
مساهمون: محمد بن عبد الفتاح سراب تنكابنى (فاضل سراب)
ص٢٣٦