مىآيد .
و ديگرى : فرعيت امامت عمر بر امامت ابو بكر چه امامت عمر به محض تعيين ابو بكر شد و حقّيّت فرع دليل بر حقّيّت اصل است « 1 » .
[ خرق اجماع مركب ! ]
و ممكن است كه كسى بگويد كه : بعد از وفات سعد اجماع شد كه ابو بكر در زمان خودش امام بوده است بىحاجت به متمسك شدن به خرق اجماع مركب .
و بر اين دليل چندين بحث مىآيد :
و اما اول آنكه : اين امر كه اين همه اهتمام در شأن آن بود آيا رسول اللّه مىدانست يا نه ؟ اگر عالم به آن بود چرا خليفه تعيين نمىكرد با آنكه طريقهء شايعهء او تعيين كردن بود كسى را كه اندك متبوعيتى و امتياز داشت در امورى كه احتمال مفسدهء ضعيف بود ، و بر تقدير ترتّب اندك مفسده تداركش آسان بود ، پس چگونه بيان اين امر عظيم نمىكرد كه در اختلال آن و وضع آن در غير موضعش مفاسد عظيمه بود ؟ مثل رعايت حق اهل بيت عليهم السّلام نكردن با وصيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ظهور آن وصيّت ميان ايشان و اختلاف صحابه و تشويش احوال ايشان و تخويف ايشان از براى بيعت و استمرار اختلاف و تشويش ميان امت همچنان كه مىبينى و غير اينها از امورى كه بر امر خلافت مترتب شده است .
و بازمىگوئيم كه : چون بيان مثل اين امر نمىكند با مخفى بودن مستحق
هامش
( 1 ) . سفينة النجاة : 115 - 116 .