تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شبهاى پيشاور در دفاع از حريم تشيع ( فارسى ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
چون امير المؤمنين عليه السّلام عالم و داناى بحقايق بود رسول خدا هم به او خبر داده بود ميدانست كه اصل دين از ميان نميرود مثل دين در ميان مردم مثل آفتاب است ممكن است مدت كمى در پس پردهء جهل و عناد بماند ولى عاقبت ظاهر و هويدا خواهد شد . ( چنانچه نور حقيقت آن بزرگوار عالم را روشن و منور ساخت ) پس ملاحظه فرمود باقتضاى مصلحت دين صبر كند بهتر است از آنكه قيام كند كه دودستگى تشكيل شده و باعث تفرقه مسلمين گردد و فرصتى بدست دشمنها بدهد كه اصل دين را از ميان ببرند و لو رسول خدا خبر ببقاى دين داده بود ولى سبب ذلت و حقارت مسلمين و براى مدتى پيشرفت آنها به عقب مىافتاد . منتها براى اثبات حق خودش شش ماه تأمل نمود و در مجالس و محاضر با مناظرات بسيار حق را ظاهر نمود ( چنانچه در شبهاى قبل عرض كردم ) بيعت نكرد قيام بجنگ ننمود ولى در مناظرات و احتجاجات اثبات حق نمود

خطبه شقشقيه

چنانچه در اول خطبه شقشقيه اشاره به اين معانى نموده كه فرمود اما و الله لقد تقمصها فلان ( ابن ابى قحافة ) و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير فسدلت دونها ثوبا و طويت عنها كشحا و طفقت ارتاى بين ان اصول بيد جذاء او اصبر على طخية عمياء يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير و يكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه فرأيت ان الصبر على هاتا احجى فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى ارى تراثى نهبا حتى مضى الاول لسبيله فادلى بها الى فلان بعده الخ « 1 » .
هامش
( 1 ) سوگند به خداوند كه پسر ابى قحافه ( ابى بكر ) خلافت را مانند پيراهن پوشيده و حال آنكه ميدانست مقام من براى خلافت مانند قطب وسط آسيا مىباشد علوم و معارف از سرچشمه فيض من مانند سيل سرازير مىشود و هيچ پرواز كننده‌اى در فضاى علم و دانش باوج رفعت من نميرسد پس جامهء خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم و در كار خود انديشه ميكردم كه آيا بدون دست ( يعنى بدون يار و ياور ) حمله كرده ( حق خود را مطالبه نمايم ) يا آنكه بر تاريكى كورى ( و گمراهى خلق ) صبر كنم كه پيران فرسوده و جوانان پژمرده و پير و مؤمن رنج كشيده تا بميرد ديدم صبر كردن خردمندى است پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود ميراث خود را تاراج و غارت رفته ميديدم تا آنكه اولى ( ابى بكر ) راه خود را بانتها رسانيد و خلافت را بآغوش ( عمر ) بعد از خود انداخت .