امّ سلمه بعرضتان رسيد ) ناديده گرفته و ترتيب اثر نداديد و از براى هر يك تأويلات بارده نموديد مانند تأويل و تغيير مضحكى كه ابن ابى الحديد در حديث ام سلمه نموده و اين نص صريح را رد نموده .
واقعا جاى تعجب است كه روى چه اصل ميفرمائيد قول ابى بكر در تعيين عمر بخلافت سنديّت دارد ؟ ولى قول رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سنديّت ندارد ؟ و براى آن كلمات حكيمانه تعبيرات بارده مينمائيد ؟ ! .
ثانيا از كجا و بچه دليل ميفرمائيد خليفهء اول كه باجماع معيّن شده حق دارد خليفهء بعدى را معين نمايد آيا هم چو دستورى از پيغمبر رسيده است قطعا جواب منفى است .
ثالثا ميگوئيد خليفه اول كه باجماع معين شد در تعيين خلفاء بعدى ديگر احتياج باجماع نميباشد همان خليفهء منصوب از جانب خلق حق دارد خليفه بعد از خود را معين نمايد و نص او تنها كفايت مىكند ؟ ! .
اعتراض بر مجلس شورى
اگر امر چنين است پس چرا فقط اين امر در خلافت عمر عملى شد بلكه در خلافت عثمان بر خلاف شد عمر تعيين خليفه نكرد امر را بشوراى شش نفرى واگذار نمود ؟ ! .
معلوم نيست دليل آقايان بر اثبات خلافت چيست ميدانيد دلائل كه اختلاف پيدا كرد اصل موضوع از بين ميرود ؟ .
اگر دليل شما بر اثبات خلافت اجماع امت است و جميع امت بايد جمع شوند و اتّفاقا رأى بدهند ( گذشته از آنكه در خلافت ابى بكر همچنين اجماعى نشد ) پس چرا در خلافت عمر چنين اجماعى تشكيل ندادند ؟ و اگر اجماع را در خلافت اوّلى شرط مىدانيد و در تعيين خلفاى بعد فقط نص خليفهء منصوب باجماع كفايت مىكند .
پس چرا در خلافت عثمان اين امر عملى نشد ؟ و خليفه عمر بر خلاف رويه ابى بكر تعيين خليفه را بشوراى ( ديكتاتورى ) واگذار كرد ؟ آن هم چه مجلس شورائى