در وقت مردن بعثمان بن عفّان گفت بنويس آنچه من ميگويم كه اين عهدنامه من است بسوى اين مردم و او نوشت آنچه را كه ابى بكر تقرير نمود .
خليفه عمر و ديگران حاضر بودند احدى او را انكار ننمود مخصوصا عمر نگفت حسبنا كتاب اللّه ما چه احتياجى بعهد نامهء ابى بكر داريم زيرا قرآن ما را كفايت مىنمايد ؟ ! .
ولى خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مانع از وصيت شدند به بهانهء آنكه كتاب خدا ما را كفايت مىكند - فاعتبروا يا اولى الابصار ؟ ! .
اگر هيچ دليلى ما را مانع از تبعيت اين دستگاه نشود مگر همين توهين و جسارت و دشنام دادن برسول اكرم و مانع شدن از وصيتى كه سبب هدايت و جلوگيرى از ضلالت و گمراهى امت ميگرديد - كفايت مينمايد هر عالم عاقل بيناى منصفى را كه بداند اساس آن روز روى برهان و دليل نبوده بلكه روى هو و جار و جنجال بوده است .
مصيبت بزرگ و اهانت برسول الله ( ص ) دم مرگ و مانع شدن از نماياندن راه هدايت
حق داشت ابن عباس ( حبر امت ) گريه كند بلكه تمام مسلمين حقّا بايد خون گريه كنند كه نگذاردند خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وصيت كند و تكليف امّت را معيّن نمايد بلكه مزد رسالتش را ساعت آخر عمر ! به دادن دشنام و اهانت اداء نمودند ! ! .
و اگر گذارده بودند وصيت بنمايد قطعا امر خلافت بسيار واضح ميشد و تأييد ميگرديد گفتههاى قبل آن حضرت ولى سياستمداران بينا فهميدند با اهانت به آن حضرت جلوگيرى نمودند ؟ ! .
شيخ - از كجا معلوم است كه آن حضرت ميخواست راجع بخلافت چيزى بفرمايد .
داعى - اوّلا مطلب بارز است كه در دم مرگ از احكام و قواعد دين چيزى باقى نمانده بود كه بخواهد يادآورى نمايد كه موجب هدايت امت گردد زيرا آيه اكمال دين نازل شده بود فقط موضوع خلافت بود كه خواست تأييدا بگفتارهاى مدت بيست و سه سالهء خود روشن