حركت قسرى اندر چيز بىحركت از متحرّكى به ارادت پديد آيد و جسد ما متحرّك است ، پيدا آمد كه حركت اجساد ما قسرى است از نفس كه حركت او ارادى است . و چو هر زندهاى متحرّك است و نفس زنده است ، لازم آيد كه حركت مطلق مر نفس راست كه زندگى او جوهرى است .
و چو مردم صورتهاى نطقى و كتابتى و صانعى را بر هيولاهاى آن پديدآرنده است و مر صورتهاى محسوسات را به قوّت متخيّله از هيولاهاى آن برآهنجنده است و اندر قوّت حافظه مر آن را نگاهدارنده « 1 » است و مر صورتهاى معلومات را اندر نفس خويش جاى دهنده است بىآنكه صورت معلومى اندر او با صورت معلومى ديگر بياميزد ، پديد آمد كه نفس مردم مكان صورتهاى مجرّد است . و دليل بر درستى اين قول كه « 2 » گفتيم : نفس مكان صورتهاى مجرّد است ، آن است كه مردم كسى را كه نخست بيندش بازنشناسدش ، از بهر آنكه صورت آن كس را قوّت متخيّلهء او از هيولى او به مجرّد « 3 » بيرون نكرده است و اندر قوّت حافظهء خويش نگاه نداشته است ، و مر كسى را كه ديده باشد ، چو ديگر بار بيند بشناسدش ، از بهر آنكه مر صورت او را به مجرّد نگاه داشته بود اندر نفس خويش و چو ديگر باره بيندش و مر اين صورت بازپسين را با آن صورت پيشين برابر يابد ، گويد : اين همان است ، و مر آن را « شناختن » گويد « 4 » . و چو درست كرديم كه زندگى جسد به نفس است ( و « 5 » ) زندگى نفس ذاتى است و آنچه زندگى او ذاتى باشد نميرد و آنچه نميرد فنا نپذيرد ، درست شد كه نفس پس از فناى جسد باقى و زنده است . و چو نفس مردم آراسته است مر پذيرفتن صورتهاى معلومات را به ميانجى حواس كه يافته « 6 » است ، پديد آمد كه نفس هيولى است مر صورتهاى هر علمى را ، چنان كه جسم هيولى است مر صورتهاى صناعى را . و چو اندر اين
هامش
( 1 ) . : نگارنده .
( 2 ) .CB: + ما .
( 3 ) .A: + او .
( 4 ) .CB: گويند .
( 5 ) . : - و . / تصحيح قياسى /
( 6 ) .B: باقى .