چرا [ زمين مر ] او را به خويشتن كشنده « 1 » است و آتش اثير و هواى بسيط مر او را به خويشتن همىنكشد ؟ و چو مردم و ديگر حيوانات بر زميناند و بر هواى همىنايستند « 2 » و به مركز آتش همىبرنتوانند شدن ، اين حال دليل است بر آنكه جزوهاى هوايى و آتشى اندر او كمتر از جزوهاى خاكى و آبى است . و چو حال اين است ، اين چيز معتدل نباشد و اجزاى طبايع اندر او متكافى نباشد . پس ظاهر شد كه نفس اعتدال نيست . و اگر [ نفس ] اعتدال بودى - و طبايع اندر هر جانور معتدل است به قول دهرى - چو يكى معتدل كه مردم است سخنگوى و دانشپذير است ، بايستى كه هر جانور سخنگوى و دانشپذير بودى ، و اگر اين جانور كه دانا و سخنگوى است معتدل است ، پس آن جانور كه نادان و بىسخن است معتدل نباشد ، از بهر آنكه دانشناپذير و بىسخن ضدّ است مر دانشپذير و سخنگوى را ، هم چنان كه نامعتدل ضدّ است مر معتدل را ، و چو نامعتدل با معتدل هر دو زندهاند ، دليل است [ كه ] نفس كه زندگى زنده بدوست ، جز اعتدال است .
و نيز ظاهر است كه طبايع اندر جسد جانور پراكنده است [ و ] به جايى از او گرمى بيشتر است - چنان كه دل است كه معدن حرارت است - و به جايى از او سردى بيشتر است - چنان كه سرهاى انگشتان است كه ناخن بر او از سردى سخت « 3 » شده است وز معدن حرارت دور است - و به جايى از او ترى بيشتر است - چنان كه معده است كه هميشه اندر او آب است - و ( به ) جايى از او خشكى بيشتر است - چنان كه ساقها « 4 » - . پس چيزى كه تركيب او با اين تفاوت باشد و اجزاى طبايع اندر او متفاوت باشد - چنين كه گفتيم - او چگونه معتدل باشد ؟ و چو اندر جملگى جسد حيوان طبايع آينده است وز او به تحليل بيرون شونده است ، مر اين جزوهاى طبايع را اندر اين تركيب رانندهاى و قسمت كنندهاى ببايد و آن چيز جز
هامش
( 1 ) .B: كشيده .
( 2 ) .C: نتوانند ايستيدن .
( 3 ) .A: خشك .
( 4 ) .A: ساقهاى ؛ : ساقهاست .