آن طبايع بايد ، از بهر آنكه هم چنان كه همهء جسد را از ترى همى نصيب بايد ، از گرمى نيز مر همهء جسد را همى بهره بايد و هم چنان از سردى و خشكى ، و بهرى از طبايع اندر جسد از بهرى سزاوارتر نيست به قسمت كردن از قسمت [ پذيرفتن . و چو هم قاسم وهم مقسوم يك جوهر ] باشد ، محال باشد « 1 » ، اگر فرستندهء طبايع سوى ( همهء « 2 » ) جسد گرمى است ، فرستندهء گرمى سوى همهء [ جسد چيست « 3 » ؟
اگر ] گويد : فرستندهء گرمى طبعى ديگر است ، آنگاه ( هر ) يكى از آن فاعل مفعول باشد و محال باشد كه مفعول [ مر فاعل ] خويش را فاعل باشد . پس مر طبايع را كه اندر جسد بخشش پذيرفته و رانده شده است ، [ بخششگرى و ] گسترندهاى لازم است كه آن از طبايع نيست و دانشپذير و گوينده و زنده كنندهء آن « 4 » طبايع است [ و او ] جوهر است تا اندر جوهر همى تصرّف كند . و عمارت كنندهء جسد آن جوهر است نه طبايع ، از بهر آنكه ( طبايع ) اندر جسد مفعول است و وقتى باشد كه اين جوهر از جسد بيرون شود ( و از جسد ) بيرون شدن او بىاين معنىها كه دارد نماند و پراكنده شود . و چه گويد آن كس كه گويد « 5 » : نفس اعتدال طبايع است ، كه ( چرا ) چو جزوهاى متكافى از طبايع اندر تركيب مردم جمع شد ، سخنگوى و دانشپذير و مدبّر و مفكّر آمد و چو در تركيب اشتر جمع شد « 6 » ، مر او را نه سخن ( آمد ) و نه علم پذيرفتن « 7 » و نه تدبير و نه تقدير و نه فكرت ؟ و چو اشتر زنده باشد و تشنه باشد ، حال او به خلاف سيرابى باشد و به هر دو حال اشتر زنده و باركش باشد ، و اگر چه « 8 » تشنه باشد اجزاى طبايع اندر او متكافى باشد ، چو پنجاه من آب بخورد ، آن اعتدال متكافى اجزا چرا از حال خويش همىنگردد ؟ « 9 » و آب و آتش ضدّانند و زيادتى كه اندر چيزى آيد كه ضدّ او اندر آن چيز
هامش
( 1 ) .CBA: + و . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: - همه .
( 3 ) .CB: + و . / تصحيح قياسى /
( 4 ) .B: + بخششگر ؛C: + بخششگر از .
( 5 ) .A: + كه .
( 6 ) .A: و چو از تركيب به در رفت .
( 7 ) .B: - پذيرفتن .
( 8 ) .CB: چون .
( 9 ) .CA: بگردد .